دستهای نا آشنا

 
آلبومی پر از عکسهای کودکی....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳
 

آلبوم بچگی‌هایم را با هم نگاه می‌کنیم. تمام آن عکسهایی که انگار کمی تارند و با همان دوربین ساده‌ی قدیمی‌مان گرفته شده‌اند. با من نشسته‌ای و عکسهایم را تماشا می‌کنی و مدام می‌گویی " چقدر شبیه عکسهای خودم هستند. "

شبیه عکسهای تو و عکسهایی که همه‌ی ما از کودکی‌هایمان داریم. عکسهایی با کودکانی ایستاده یا نشسته در  اتاقهایی بسیار معمولی‌تر از حالا و عجیب ساده‌ ...

 راست می‌گویی این عکسها همه دلمرده‌اند. حتی آنهایی که، با یک لبخند بزرگ تویشان ایستاده‌ایم و چشمهایمان پر است از برق هیجان کودکی...

هیچ کدام از  این عکسها را نمی‌شود به عادت حالایمان، توی قاب گذاشت و هرروز نگاهشان کرد. لبخندهای هیچ کدامشان آنقدر گرم نیست که بشود روی در یخچال چسباندشان و  هر صبح موقع صبحانه خوردن تماشایشان کرد.

با آن سکوتی که حتی در عکسهای تولدهایمان هم هست و آن نگاههای مردد و سرگردان تنها بدرد صفحات همین آلبوم قدیمی می‌خورند و بس...