دستهای نا آشنا

 
صبر کن تا دلم آرام بگیرد....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥
 

میان تمام روزهای اخیرم که هیچ کدام خوب نبودند. میان تمام حرفهای تلخ این روزها، تمام حجم ترس و دلهره‌ای که جانم را در خودش می‌فشرد، میان تمام بد حالی‌هایم تنها یک چیز بود که حسرتش را خوردم. آنهم لذت در آغوش کشیدن تو بود.

هر بار که غصه‌هایم از جانم سرریز کرد تنها آرزو کردم کاش می‌شد که مثل آنوقتها، می‌آمدم از آن حیاط کوچک و سبز رد می‌شدم، از آن پلکان سفید عبور می‌کردم و می‌آمدم بالا و ترا توی قاب آن در سفید در آغوشم می‌گرفتم. آنقدر محکم که تمام دلهره‌های جانم تمام بشود. دلم آرام بشود. توی چشمهایت خیره شوم و آرام بشوم از اینهمه ترسی که در من خانه کرده است.

هنوز دلم جایی در میان دستهایت انگار جامانده است. دستهایت را کنار هم بیاور. بگذار  پرنده‌ی کوچک دلم در تاریکی میان انگشتانت پنهان بشود. تمام اینروزها دلم حسرت تاریک آغوشت را کشیده است. دستانت کنار هم نگه دار... و آنقدر صبر کن تا دلم آرام بگیرد....