دستهای نا آشنا

 
مثل سوراخی توی دیوار سلول که می‌ترسد کسی ببیندش!
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
 

جلو صفحه سیاهت نشسته‌ام و دارم نقشه فرارت را می‌خوانم. وقتی حرفهایت را خواندم یکهو به خودم گفتم چه داستان تلخ و غم انگیزی... از آن حرفهاست که تلخی‌اش تا قیامت ته ذهنم باقی خواهد ماند. اولش به فکرم آمد این بچه چقدر اینجا رنج کشیده است که می‌خواهد فرار کند... بعد یاد خودم افتادم که یک زمانی آرزو داشتم دانشگاه در یک شهرستان دور قبول بشوم که اینجا نباشم و از هیاهوی رنج آور این خانه بگریزم.

یادم آمد اما روزی که داشتم می‌رفتم چقدر بد حال بودم.از آن موقعیتها بود که آدم خودش می‌داند دارد وارد یک فصل تلخ زندگیش می‌شود و در این مواقع عجیب همه مهربان می‌شوند و آدم مدام از خودش می‌پرسد حالا که رفتنی شده‌ام چرا آدمهااینقدر با همیشه‌شان فرق دارند ؟...

خوب هر روز که گذشت به من ثابت شد فرارم کاری برای بازگردان آرامشم نکرده است. من در آن شهر دور زیر آفتاب داغ جنوب آرامش پیدا نکردم اما توانستم خودم را پیدا کنم. فرصت کردم دور از دیگران و اظهار نظرهایشان، دور از دیگران و تحقیرها یشان خودم را با زندگی آشتی بدهم. اما همیشه در متن هر رنجی که در زندگی تازه‌ام رخ می‌داد قلبم هوای خانه را می‌کرد... گرچه آنروزها کسی اینجا مرا جدی حساب نمی‌کرد و شاید فرار تنها راهی بود که یادم بیاورد من هم آدمی هستم مثل بقیه با همان ارزش ، با همان احترام ... و آدمهایی تو دنیا هستند که بخواهند برای من و حرفهایم و کارهایم و حضورم ارزشی قائل باشند. این درک ساده هیچ وقت برای من اینجا در این خانه در بین این آدمها رخ نداده بود . هیچ وقت....

و حالا می‌دانم لذت این درک به فرار تلخم می‌ارزیده است...

اما تو  به خیالم از شدت سنگینی حسابی که رویت باز می‌کنند داری فرار می‌کنی و نمی‌دانم وقتی بروی عوض آرامش چه چیزی را خواهی یافت. .. حالا که این حرفهایت را خواندم آرزو می‌کنم که زودتر بروی. زودتر از آنکه خودت فکرش را می‌کنی.

این حرفها را زدم که بگویم" امروز که خسته‌ای و دلتنگ می‌توانی با خیال این فرار به ذهنت وعده آرامش بدهی. اما رفتن فقط دروغ خوش آب و رنگ آرامش است. اگر می‌خواهی بروی برو اما من خیالت را راحت می‌کنم که آرامشی را پیدا نخواهی کرد که آرزویش حالا اینقدر دلچسب است."

کاش وقتی که می‌روی وقتی که من با همه وجودم نگرانت هستم وقتی که جای خالیت در تنهایی‌هایم توی ذوق می‌زند وقتی خیلی دوری فقط خیالم راحت باشد که شادی و پر از آرامش. آنوقت همه چیز را می‌توان تحمل کرد. پس آرزو می‌کنم  بروی ، شاد باشی و داستان رفتنت دلچسبترین اتفاق زندگیت بشود... فقط همین.