دستهای نا آشنا

 
من و تو و هیچ ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

کنارم آرام راه می‌روی. حرفی نمی‌زنی. غرق شده‌ای در عمق فکرهایت. دلم می‌خواهد به من فکر کنی. دلم می‌خواهد با من حرف بزنی. اینها را به تو نمی‌‌گویم. نمی‌گویم که حتی همین حالا که کنارمی دلتنگت هستم. نمی‌گویم که این ساکت قدم زدنت، وقتی شانه به شانه‌ام راه می‌روی مرا دیوانه می‌کند. انگار همیشه چیزی باید باشد که نگذارد من از طعم با هم بودنمان لذت ببرم....

.

زنگ را فشار می‌دهم و صبر می‌کنم صدایت از توی آیفون بگوید : بله؟

صدای خودم را می‌شنوم که می‌گوید "منم". من یعنی مریم. یعنی همین دختری که دارد از پله‌ها بالا می‌آید تا ترا ببیند. من یعنی کسی که بار سردرگمی‌هایش از وزن خودش هم بیشتر است. به تو اما که برسم نمی‌گویم که چقدر این سرزدن‌هایم به تو ناآرامم می‌کند. نمی‌گویم هر بار که به دیدنت می‌آیم حجم سینه‌ام انگار کوچکتر می‌شود و تا چند روز نفسم کم می‌آید. تا به تو برسم، پر می‌شوم از هزار فکر متلاطم. تو جلوی در آپارتمان ایستاده‌ای و صورتت پر است از خستگی. از همین اولین نگاهت می‌دانم که روز خوبی نخواهیم داشت. تنها می‌گویم سلام و به صدای آشنای هجاهای این کلمه در ذهنم گوش می‌دهم... سلام می‌دهی و من تمام قد در عمق سکوت خانه‌ات فرو می‌روم....

.

اسمم را ته دیوان حافظ کوچکم می‌نویسی. با خط خوب و خوانا. خوشم می‌آید که اینقدر زیبا نوشته‌ای مرا. سرت را بلند می‌کنی و  در چشمهای من مهربان لبخند می‌زنی. اینطوری که نگاهم می‌کنی آسمان دلم آفتابی می‌شود.  انگار دلم نفس می‌کشد و قلبم خوشحال می‌تپد....

داری دیوان حافظم را ورق می‌زنی و لابه لای شعرهایش می‌گردی و من  با ذوق چشمهایم را می‌بندم و به خودم می‌گویم هرچه که خواند حسش به من است. تو می‌خوانی:

"دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟      چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟"

دیگر گوش نمی‌دهم. بقیه‌ی این شعر را از حفظ می‌دانم. دلم می‌گیرد. خیره می‌شوم به سرامیک های سفید کف سالن سینما و وانمود می‌کنم که به شعر خواندنت گوش می‌دهم. تمام خوشحالی چند لحظه قبل مثل قاصدک سفید و سبکی در باد رفته است...

حالا دوباره من مانده‌ام و تو و هیچ....