دستهای نا آشنا

 
ترس از ریسمانهای سیاه و سفید....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
 

نمی‌توانم باور کنم که دوستم داری. تو هم حتما، فکر می‌کنی که دوستم داری. تو خیال می‌کنی که من متولد سال ١٣۶٢ هستم. چون قیافه‌ام و صدایم به آدمهای  اوایل دهه ۶٠ بیشتر می‌خورد تا آدمهای دهه ۵٠.

 هرروز بیشتر اصرار می‌کنی که دوستم باشی. از خودت پیش من با غرور و آرامش حرف می‌زنی و مدام تجربه‌هایت را به رخم می‌کشی.

به تو نگفته‌ام که ۵ سال از تو بزرگترم. نگفته‌ام که خیالاتی شده‌ای. نگفته‌ام که همه چیز را نمی‌دانی.  آخر نمی‌خواهم چینی نازک غرورت شکسته شود. دوست ندارم صورت احساس لطیفت را خراشیده ببینم.

جواب تلفن های مکررت را نمی‌دانم چه‌طور بدهم و جواب حرفهای مهربانت را و تمام آن همدردی‌هایی که اینروزها برای سالگرد فوت پدرم با من می‌کنی. نمی‌دانم چه می‌توانم بگویم وقتی که می‌گویی دلت می‌خواهد در مراسم سالگرد پدرم شرکت کنی تا با بودنت در آنجا، تنهاییم را کوچک کنی وحجم سنگین اندوهم را سبک.

من اما به خاطر این نگفتن همه چیز، پرم از عذاب وجدان. به خاطر اینکه از تو بزرگترم و تو هنوز نمی‌دانی.  تو آنقدر محکم به تصورت از من چسبیده‌ای که از گفتن حقیقت ناتوانم کرده‌ای. کاش تنها کمی به من حق بدهی. کاش  جنس ترسم را بشناسی...

آخر من می دانم که این بزرگتر بودن من، روزی مثل علف هرز گیاه رابطه‌مان را خشک خواهد کرد. مهم نیست که چقدر قد کشیده باشد. هرچه هم که زیبا باشد خشک خواهد شد. آنقدر خشک، تا زمانی برسد که با من طوری رفتار کنی که انگار هیچ وقت کنارت نبوده‌ام. انگار که من نبوده‌ام که با تو از شلوغی آنهمه خیابان گذشته ام. آنگار من نبودم که بی هیچ توقعی تنها به احترام بودنت در روزگارم شادی و غمت را از خودم ‌دانسته‌ام.

 اگر  همه چیز را بدانی آنوقت ناگهان آدم دیگری می شوی. غریبه‌ای می‌شوی که گویی هیچ وقت به من زنگ نزده است.  کسی می‌شوی که  انگار هیچ کدام از حرفهایش را با من نگفته است. ناشناسی که هیچ وقت مرا دوست هم نداشته است.  حالا حتی شاید باور هم نکنی که می‌شود روزی بیاید که تو در آن از شنیدن جمله‌ی " دلم برایت تنگ شده است." از من ناراحت بشوی...

ساده‌ی ساده، غریبه ترین آدم دنیا می‌شوی و بی احساس‌ترین. و دیگر هیچ پرنده‌ی مهربانی‌ای از رواق چشمانت به قلب من پر نخواهد کشید.

می‌روی و همه چیز برایت تمام خواهد شد و آنوقت من پر از ناچاری، پشت دیوار تنهایی ‌ام از هجوم تمام خاطرات مشترکمان به ذهن پناه خواهم گرفت. و معصومانه از تمام خیابانهایی که با هم از آنها گذشته‌ایم و تمام نیمکتهای سبزی که با هم رویشان نشسته‌ایم، خواهم ترسید.

خواهم ترسید از خودم و از بی‌تفاوتی تو و سرعت عبورت از من و حتی از سکوت سرد تلفن همراهم، که آنوقت حتما مثل پیله‌ی خالی پروانه‌ای از حضور صدایت خالی خواهد ماند.

با همه‌ی اینها چه؟ با همه‌ی اینها هم نمی‌توانی سکوتم را ببخشی؟ کاش فقط کمی به من حق بدهی.... کاش که...