دستهای نا آشنا

 
به گمانم سکوت دری دارد به ایوان آرامش...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 

تازگیها یک ٢٠۶ سفید خریده‌ای. توی ماشین تازه‌ات بوی خوب نویی می‌آید و بوی خوشبو کننده‌‌ای که از آینه‌اش آویزان کرده‌ای و بوی ادکلنت. توی ماشین تازه‌ات، زیر خنکی مهربان کولرش حس خوبی هست. یک حس تازه که با همه‌ی حسهایی که من کنار تو داشته‌ام فرق دارد. حس خوبی که وقتی توی ماشینت هستم و تو می‌نشینی کنارم و حرفهایم را گوش می‌دهی تمام فضا را پر می‌کند. تو کنارم می‌نشینی آرام و بی اعتراض. خسته نمی‌شوی از من و حال و احوالم و من دارم کم کم مجذوب این صبوریت می‌شوم در تحمل من که همیشه اینقدر دیر عادت می‌کنم.

جالا کم کم بودنت برایم دارد پر می‌شود از حس تازه‌ای که هیجان دارد و آرامش. نمی‌دانم از کی این‌طوری شده است ؟ پیش ترها چیزی بود در من که با آن بودنت را پس می‌زدم. نمی‌خواستم قبول کنم که تو  هم می‌توانی همانی باشد که رنگی به روزگارم بیاورد. حالا اما به گمانم دارم نقشت را در زندگی‌ام می بینم.  درست اما نمی‌دانم از کی؟

شاید از همان عصر غمگینی که با هم توی ماشینت نشسته بودیم و من غرق در سکوت خودم خیره مانده به هیچ از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. سکوت توی ماشینت  پشت شیشه‌های داغ از آفتاب پر پر می‌زد و ماشینت پر بود از همان طعم خوب رها در فضا و اندوه من و خنکای کولر و عطر تو.

آرام رانندگی‌ات را می کردی و من جایی پشت دیوار غصه‌ام پرسه می‌زدم. تو آرام در میانه تلخی غصه‌ی من دستت را پیش آوردی و دستم را گرفتی و روی دنده ماشینت گذاشتی و  گفتی< بیا با هم رانندگی کنیم. >

و تا انتهای راه دنده را با دست من نگه داشتی و عوض کردی. توی راه حرفی نزدی، دلداری‌ام ندادی، تنها کنارم نشستی و رانندگیت را کردی ولی گرمی دستت نگذاشت حس خالی تنهایی از درونم مثل یک شب سیاه بالا بیاید و وجودم را پر کند و ببرد.

حالا توی بیشتر این عصرهای تابستان، توی عطر آشنا و نوی ماشین تازه ات، با بودنت به تنهایی هایم رنگ می‌زنی. آرام و بی هیچ حرف اضافه‌ای کنارم می‌نشینی و صبورترین مرد دنیا می‌شوی و تمام تلاشت را می‌کنی که ‌نگذاری غصه مثل چادر سیاه شب زندگی‌ام را بپوشاند. حالا به گمانم تو با همین‌ها آرامم می‌کنی...