دستهای نا آشنا

 
کودک نامشروعی که ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

خسته‌ام و خواب‌‌آلود. ساعت ٩ صبح است و من اما هنوز دلم نمی‌خواهد که بلند بشوم. انگار که امروز برای من، صبح هنوز شروع نشده است. خواب نیستم اما. مغزم دارد با سرعت کار می‌کند. جایی مانده میان تصاویر خوابی از تو که دوباره دیده‌ام و نور صبح و همه‌ی آن خستگی عمیقی که هنوز روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند.

اصلا هربار که خواب ترا می‌بینم صبح از من فرار می‌کند و مثل آدمی از خواب بلند می‌شوم که از یک کوه پرت شده باشد و یا از تصادف سنگینی خرد و خمیر جان سالم بدر برده باشد.  توی این خواب و بیداری دارم فکر می‌کنم شاید اگر دو هفته قبل بود دوباره مثل یک احمق تمام عیار گوشی تلفن را برمی‌داشتم و تلاش می کردم با شنیدن صدایت بفهمم که همه چیز روزگارت درست روی روالش پبش می‌رود یا نه؟  اما نه حالا دیگر اینکار را نخواهم کرد. فرزانه راست می‌گوید مرد ها هرچه را که بخواهند دنبالش می‌روند. و اگر کسی را نخواهند، حتی دلتنگش هم نمی‌شوند.

حالا دیگر اینها را برای خودم روشن کرده‌ام که تو دلتنگ من نخواهی شد هیچوقت. توی تمام پیاده روی‌های عصرگاهی این تابستان گرم این را برای خودم جا انداخته‌ام. با هر قدمم سعی کردم باور کنم که تمام شده است. همه‌چیز تمام شده است.

به خودم فهمانده‌ام، دیگر این زنگ زدن‌ها به امید شنیدن صدای آشنا و مهربانی که دلتنگش می‌شوی هیچ فایده‌ای ندارد. شنیدن صدایی که دیگر خیلی مهربان نیست و خیلی هم غریبه است و می‌تواند راحت به تو بگوید هیچ وقت دلتنگت نشده است در این زمان طولانی نبودنت. می‌تواند  بی دغدغه شکستن تو، به تو بگوید نگرانش نشوی چون حالش خوب است. چون نبودن تو در روزگارش خیلی بهتر از بودنت است. و جای خالی تو  هیچ وقت آزارش نداده و نمی‌دهد.

حقیقت تلخی است، اما من حالا دیگر باورش کرده‌ام. توی عبور تنهایم از شلوغی و داغی آن خیابانهای آشنا برای هردومان و خاطراتمان. توی راه رفتن روی سنگفرش های خیابان انقلاب که یک ردیف کاشی زرد رنگ پر از برآمده‌گی دارد و تو می‌گفتی برآمدگیهایش خستگی پاها را در‌می‌آورد. توی گذشتن از بلوار کشاورز در راه رسیدن به میدان ولیعصر. درست از کنار سبزی مهربان و همیشگی پارک لاله. توی گشتن بیهوده لابه‌لای قفسه‌های همان مغازه اسباب بازی فروشی محبوبمان ....

برای خودم جا انداخته‌ام که امیدی نیست به کودک زیبای مرده دوستی‌‌مان که بتواند دوباره نفسی بکشد. امیدی نیست به تو که یک زمانی تنها روزنه نفس کشیدن بودی میان همه‌ی خستگی‌هایم. جا انداختنش از روز پدر، حتی دیگر برایم  سخت هم نبود  به گمانم که دلشکسته‌ترین دختر دنیا شده بودم وقتی که از از سر خاک بابا آمدم و به تو زنگ زدم و تو حتی نخواستی با من حرف بزنی. با من که تمام راه بهشت زهرا تا خانه را با امید مهربانی خیالی تو تحمل کردم و اشک نریختم. عجیب دلم می‌خواست بیایم جلوی خانه‌‌تان و مثل آنوقتها بدون هیچ حرفی تنها بغلت کنم. دلم می‌‌خواست ببینمت و دستت را بگیرم تا حس بودنت کمی آرامم کند. تنها همین. بعد می‌رفتم برای همیشه. مثل همین حالا. تو اما حتی دلت نخواست آنروز توی چت با من حرف هم بزنی....

می‌بینی این امید را مثل کودک نا‌مشروعی که آبستنش شده باشی تنها باید سقط کنی و بعد ساعتها خیره به هیچ به جای خالیش در بطنت فکر کنی. به فاصله‌ی کوتاه بودن و نبودنش در درونت....

زنگ اس‌ام‌اس موبایل به خودم می‌آوردم. غلتی می‌زنم و گوشی را بر‌می دارم. پیام را می‌خوانم و گم می‌شوم میان سردرگمی و نا‌آرامی. < سلام. وقت داری امروز ببینمت؟>

طعم تلخی دهانم را پر می‌کند و اشک از گوشه‌ی هردو چشمم رها می‌شود و جایی میان تاریکی گیسوانم گم می‌شود. تنها جواب می‌دهم < سلام. خبر می دهم.>