دستهای نا آشنا

 
ایمان
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
 

دلم می‌خواهد از آنشب با تو حرف بزنم.از آن شب تابستانی ....

من از آن شب حرف می‌زنم که  آرام در سالن تاریک سینما نشسته بودم و به تصویر روی پرده چشم دوخته بودم و  بند کیفم در میان دستانم عرق کرده بود.....

من از آن لحظه‌ای حرف می‌زنم که ذهنم ناگهان پر شد از تو و چیزی از میانه سینه‌ام بالا آمد تا رسید پشت چشمهایم و چکید... از آن لحظه‌ای که یک قطره درشت اشک از گوشه چشمم چکید روی گونه‌ام . رویم را به تو کردم و گفتم "قول بده کنارم می‌مانی والا دیگر هیچ وقت اسمت را نمی‌آورم. هیچ‌وقت."

فقط همین جمله کلی و بی سرو ته را گفتم . دقیقا همین را. اما این جمله از جایی درون ذهنم از عمق قلبم بیرون آمد و روی لبهایم نشست که به تو برسد. نمی‌دانم موقع ادای این جمله صورتم چه حالتی داشت اما صدایم محکم بود، محکم و وقتی کلمه "هیچ وقت "را ادا می‌کردم خودم شنیدم که محکمترین "هیچ‌وقت"عمرم را گفته‌ام. نمی‌دانم در آن لحظه صورتم را چه حالتی پوشانده بود اما هر‌چه بود تو هیچ نگفتی. فقط آرام دستت را دراز کردی و قطره اشک سریده بر گونه‌ام را پاک کردی و خوب یادم هست که مهربانی چشمهایت راپر کرده‌ بود.

.

در راه خانه فقط به چشمهایت فکر کردم که بعد از مدتها به من لبخند زده‌ بودند. تمام راه را  به چاله ‌چوله‌های پیاده‌روها و کفشهایم نگاه کردم و شهود عمیقم با تو را در ذهنم مرور کردم . به آن"هیچ وقت" محکمی که گفته بودم و نرمی دستانت بر گونه‌ام وقتی که رد اشکم را پاک می‌کرد... و حس کردم بعد از مدتها دوباره به بودنت در زندگیم ایمان آورده‌ام.حس کردم باید به نگاه مهربانت وقتی که آرام گونه‌ام را لمس می‌کنی ایمان داشته باشم ....

و ایمان آوردم .حالا حالم بهتر است.حالا لااقل چیزی هست که  بشود به امیدش زندگی کرد. این حرفها را اما اینجا نوشتم که یادت نرود من به حرفهای نگاهت خالصانه ایمان آورده‌ام ...