دستهای نا آشنا

 
طولانی‌ترین....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
 

چند روزی می‌شود که در کار پست جدید نوشتن هستم. اما وصال نمی‌دهد به گمانم به این راحتی‌ها. منی که همیشه سر دردل کردنم توی این صفحه باز بوده است حالا لالمانی گرفته‌ام برای نوشتن. بخت هم گاهی یاری نمی‌دهد. مثل امروز که پستی نوشتم که بعد از مدتها می‌خواست مرا به وصال زدن دکمه‌ی انتشار برساند که نفهمیدم چطور شد که پرید. و خلاص.....

راستش را بخواهید، چند روزی است که یکجور عجیبی کلافه‌ام. گیر کرده‌ام وسط داستان سردرگم روزهایم و آدمهایش.... آخ از این روزها که عجیب خالی و کشدارند گاهی. نه اینکه گمان کنید کاری ندارم که مشغولم کند و یا از شدت بی‌کاریست که این حرفها را می‌زنم ها. نه....

هزار کار ریز و درشت هست که در صف انتظار انجام شدن دارند خیره خیره نگاهم می‌کنند. اما من نمی‌دانم چه مرگم است. تمرکز انجامشان پیدا نمی‌شود. دلم می‌خواهد زندگی تا اطلاع ثانوی متوقف شود با همه‌ی این کلافگی‌هایش....

و بدتر از خالی این روزها و اینهمه کلافگی‌اش آدمهایش هستند که نمی‌دانم گاهی چطور تحملشان کنم. گاهی فکر می‌کنم بیهوده است. هیچ وقت روابط من با یکسری از آدمهای دنیایم بهتر نشده و نمی‌شود. اما راستش خسته شده‌ام دیگر از این فاز تحمل که حتی مثل فرزانه هم تویش نمی‌توانم خوب باشم.....

اصلا همه‌ی اینها درد بی‌پولی است به گمانم. اگر پول می‌داشتم، همه‌ی این آدمها را با مهربانی و لبخند از روی اعصابم پیاده می‌کردم و با یک تور خوب می‌فرستادم سفر دور دنیا.... بروند حالش را ببرند برای خودشان و تا اطلاع ثانوی نباشند برای شخم زدن اعصاب...

راستی کسی می‌داند طولانی‌ترین سفر دور دنیا چند روزه است؟؟؟؟