دستهای نا آشنا

 
کمیاب...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
 

سرم را پایین می‌برم و لبهایم را می‌گذارم روی گودی گردنش...

بی‌اختیار شانه‌اش را جمع می‌کند و می‌گوید نکن... آرام می‌گوید نکن. مهربان می‌گوید...  فوت می‌کنم توی تاریکی بین گردن و شانه‌اش که بوی عطرش را می‌دهد، و می‌خندد. آرام می‌خندد.

نفسم را رها می‌کنم روی گردنش و قلقلکش می‌دهم. او بلندتر می‌خندد. راحت می‌خندد.... شیرین می‌حندد.

حس خوبی دارم. امشب شده است که چند لحظه‌ای را بخندد. دارم به خنده‌اش فکر می‌کنم و اینکه  دلم چقدر برای صدای خندیدنش تنگ شده است. برای همین سبک و کودکانه خندیدنش...

بعضی وقتها حاضرم دنیا را بدهم که فقط کمی اینطوری بخندد. اما افسوس.... همه‌ی دنیای کوچک من هم گاهی بهای یک خنده‌ی شیرین صدادارش نمی‌شود....

روزگارم حالا اما پر است از کرور کرور گرانی که تمام شدنشان دارد آرزویم می‌شود...