دستهای نا آشنا

 
چه توقع زیادی از هیچ
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
 

این بعد از ظهر‌ها پرند از بلاتکلیفی ‌ها، از سردر گمی‌ها...

و زمان هیچ معلوم نیست چرا برای پر کردن ثانیه‌هایش اینقدر آرام هاشور می‌زند؟؟

بلند می‌شوم، می‌نشینم، چای می‌نوشم،دراز می‌کشم .... کنار پنجره می‌روم،پله‌ها را هزار بار بالا و پایین می‌کنم.

تمام صفحه‌های آشنای وب را مرور می‌کنم.بلاگ همه دوستان را می‌خوانم، کتابها‌ را جابجا می‌کنم،صفحه‌های کتابم را مدام ورق می‌زنم...

خودم را می‌کشم و این عصر دلگیر تمام نمی‌شود. کسی زنگ نمی‌زند.کسی پیامی‌نمی‌گذارد. کسی به گوشی همراهم سری نمی‌زند. و این عصر تمام نمی‌شود.

جلوی آینه می‌ایستم به عمق تاریک چشمهایم خیره می‌شوم و به تارهای سپید رها شده در میان گیسوانم....

به خطوط صورتم خیره می‌شوم و به نگاهم .... و این عصر تمام نمی‌شود.

به گمان جایی چیزی کم است. به خیالم جای چیزی خالیست... جای چیزی درون من و روزگارم...

جای بودنت در میانه عصرهایم مثل جای خودت در میانه دلم خاک گرفته است. مشتی گرد و غبار نرم ناتوان جایت نشسته‌است. چه توقع زیادی از هیچ. چه توقع زیادی ...