دستهای نا آشنا

 
کلید‌ها پیامبران روشنی‌اند....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
 

سرش را بلند می‌کند نگاهم می‌کند و می‌گوید: دوستت ندارم! به همین سادگی.

به همین سادگی می‌گوید، جمله‌ی به این تلخی را. می‌گوید و نمی‌بیند که چشمهای خسته‌ی من چقدر درمانده دارند نگاهش می‌کنند. نمی‌بیند....

حرفهایم چیزی را عوض نمی‌کند. خوشحال نمی‌شود. بهتر نمی‌شود... همیشه آخر حرفهایم حس می‌کنم احمق بزرگی بوده‌ام که با همه‌ی توانش تلاش بیهوده‌ای کرده است. با همه‌ی توانش و سخت بیهوده مثل آنکه بخواهی با ناخن‌هایت دل یک دیوار سنگی را باز کنی... نمی‌شود.... راه ندارد...راه نمی‌دهد...

خودش می‌گوید مال اینست که ما خیلی با هم فرق داریم. شاید راست بگوید... اما من گمانم می‌کنم برای آنست که باز کردن درها کلید می‌خواهد و من آن کلیدها را ندارم. هیچ کلیدی ندارم... به گمانم کلیدهایم خیلی سال قبل وقتی کودک بودم، جایی در ازدحام ترسهای کودکی‌ام جا مانده‌اند. گم شده‌اند ...  مثل همان لنگه کفش صدادار سفیدم....

شب که تمام می‌شود، در را که پشت سرش می‌بندم، می‌ایستم زیر چتر بزرگ درخت‌های حیاط و به هم تنیدگی شاخه‌ها نگاه می‌کنم. صبر می‌کنم بغضی که نشسته است توی گلویم نرم‌تر بشود.... بعد می‌روم توی اتاق. آرام می‌نشینم روی همان مبل کنار تخت. سرم را توی دستهایم می‌گیرم و فکر می‌کنم به آنهمه خستگی که توی رگهایم می‌دود. فکر می‌کنم به دلم که حالا توی خودش مچاله است و دارد غصه می‌خورد...

حالم خوب نیست. اگر اینجا بمانم حتما گریه خواهم کرد.... نباید گریه کنم. بلند می‌شوم می‌روم میان آشپزخانه و خیره می‌شوم به آنهمه ظرف و آنهمه به هم ریختگی تمام نشدنی.... خیالم آشفته است. طاقت دیدن آشفتگی‌ها را ندارم. بگذار به هم ریخته بماند. دلم تختم را می‌خواهد و اتاق تاریکی که پر باشد از سکوت. دلم می‌خواهد لای آنهمه سکوت و تاریکی دراز بکشم و بگذارم اشکهایم رها شوند روی سفیدی بالشم. اینطوری دلم آرام‌ تر می‌شود. اینطوری دل مچاله‌ام می‌فهمد که لااقل من یکی می‌دانم، که تلاشش را کرده است. حتی اگر بازهم هیچ دری گشوده نشده باشد.... کاش اما روزی بفهمد که درها زبان خودشان را دارند. درها کلید می‌خواهند....

پنهان می‌شوم در آرامش تختم و می‌گذارم اشکهایم رها بشوند و فکر می‌کنم به همه‌ی زندگی‌ام. فکر می‌کنم به افسوس نشسته در این شعر فخری برزنده که شبیه زندگی من است ...

" تنها نشسته‌ای

  چای می‌نوشی

            و سیگار می‌کشی.

               هیچ کس ترا به یاد نمی‌آورد.

اینهمه آدم،

روی کهکشان به این بزرگی

                                          و تو

                                                   حتی

                                                                     آرزوی یکی نبودی! "