دستهای نا آشنا

 
سلام ....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠
 

هزار حرف شاید باشد که می‌توانیم به هم بگوییم.  هزار در امید هست که شاید باید به هم نشان بدهیم که اگر تنها یکی‌شان گشوده می‌شد، ما از التهاب مبهم و مسدود این روزها بیرون می‌رفتیم... اما تنها سکوت است میانمان و هیچ. 

منم و تو و دلهایی که شاد نیست و لبخندهایی که مدام رنگ پریده تر می‌شوند.. و دلم می‌گوید که رنگ پریدگی لبخندها نشانه‌ی غم‌انگیزی است از وقوع جدایی و آوار اندوه و لحظه‌های کشدار تمام نشدنی و حجم عظیم تنهایی. بزرگ و زیاد. آنقدر زیاد که بتوان با آن حتی تمام باغهای امید را زرد کرد و خشک....

آه که از همه‌ی اینها نمی‌توان اینقدر ساده حرف زد. تنها سکوت هست میانمان و هیچ و حرفهای تکراری که بس تن عریان لحظاتمان را پوشانده انددیگر بوی کهنه‌گی گرفته‌اند...

من خسته‌ام... به اندازه‌ی ادامه تکراری همه‌ی روزهای تا به اینجای زندگی‌ام. خسته‌ام.... دلم امید می‌خواهد و لبخند‌های پررنگ و شاد. دلم درهای گشاده‌ی امید را می‌خواهد که آدم را به باغهای سبز آرزو می‌رسانند....

دلم ترا می خواهد با چشمهای روشن و لبهایی مصمم برای بوسه‌های بی تردید... من دلم ترا می‌خواهد که بیایی و با من در راههای روشن اطمینان  قدم بزنی. من از تاریکی مبهم تردید  می‌ترسم.... می‌ترسم و دلم مثل برگی در هجوم این ترس می‌لرزد....

دلم ترا می‌خواهد اما شاید دیگر باید پیام لبخندهای پریده رنگ را شنید که می‌گوید باید تمام بشود هر چه که بود. هرچه که هست... حالا اما حاضرم به خیالم. حالا دیگر ایستاده‌ام تمام قد که سلام بگویم به هرچه که در راه است برایمان....

ایستاده‌ام که بلند بگویم...

سلام ای روزهای دلتنگی.. سلام ای لحظات کشدار و نگران دوری و بی‌خبری.... سلام 

با همه‌ی اینها دلم اما همچنان ترا می‌خواهد، با چشمهایی روشن و موهایی پریشان و بوسه‌های بی‌تردید...