دستهای نا آشنا

 
حسرت
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦
 

توی سریال  Grey's Anatomy که هر شب توی شبکه MBC persia نگاهش می کنم یک خانم سیاه پوست و چاق دوست‌داشتنی هست که آدم بسیار جالبی است و به طرز عجیبی مهربان.

توی یکی از این قسمتهای اخیر سریال، کودک مریضی را که آخرین ساعات عمرش را می‌گذراند مدت طولانی در آغوش گرفت تا نترسد. حس خوبی داشت برای من دیدن اینجور مهربانی‌ها توی یک فیلم. حس آشنایی داشت. انگار که آن آدم من باشم. به خیالم آمد من اگر آنجا بودم اگر می‌توانستم آن کودک را در آغوش بگیرم حتما اینکار را می‌کردم. درست همانقدر مهربان. درست با همان کیفیت. اصلا من گاهی همه‌ی وجودم آغوش می‌شود. یک آغوش بزرگ که آدمها را توی خودش نگه دارد که نترسند. که آرام بشوند. که گریه‌شان تمام بشود. شاید بلد نباشم حرف آدمها را خوب گوش بدهم. شاید ندانم چطور دلداریشان بدهم. اما همیشه می‌دانسته‌ام چطور آغوش امنی بشوم برای آرام کردن دیگران. 

حالا اما از آنشب دلم چیزی شبیه آن آغوش مهربان و گرم و بزرگ را می‌خواهد. مثل همان که توی آن فیلم تن نحیف و ترسان آن کودک دم مرگ را در خودش گرفت. دلم می‌خواهد خدا از آن بالا بیاید و مرا که اینجا میان درهم تنیدگی اینهمه ترس جامانده‌ام، آرام بردارد و  توی آغوش گرم و مهربان و بزرگش بگیردو آنقدر صبر کند تا من دیگر نترسم. آنقدر بماند که تمام بشود تاریکی و سرمای اینهمه ترس..... حالا دلم همین را می‌خواهد...

 

با توام مهربان من. می‌آیی؟؟؟ بگو که می‌آیی .... من دلم مهربانی می‌خواهد. آغوش می‌خواهد. نوازش می‌خواهد. می‌آیی؟؟؟