دستهای نا آشنا

 
به اندازه کشیدن یک نخ سیگار...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
 

در تاریکی اتاق به تو خیره شده‌ام. دارم نگاهت می‌کنم که آرام به هره پنجره تکیه داده‌ای و داری سیگار می‌کشی... اتاق تاریک است و ماه آن بیرون پشت یک دسته ابر سرگردان جا مانده‌است. آنقدر  اما نور به اتاق تاریک ما نریخته است که جلوه نور سرخ آتش سیگارت را ببرد.

از اینجا روی تخت که من دراز کشیده‌ام پنجره شبیه قاب عکس بزرگیست که توی آن یک مرد ایستاده است با آتش سیگار قرمزش و آسمان پشت سرش پر است از ابرهایی با ته رنگ ملایمی از بنفش و سرشاخه‌های مجهول یک درخت .... و همه چیز جز نور اندک آسمان و آتش سیگار سرخش، در تصویر سیاه است.

و اتاق پر است از سکوت، سکوت رها شده در پس زمینه نفسهای آرام من و تو....

دلم می‌خواهد تو همانطور در قاب تاریک پنجره بمانی و حجم مبهم اندام مرا در زیر سفیدی ملافه‌ها نگاه کنی و من همینطور گر گرفتن ‌های آتش سرخ سیگارت را تماشا کنم. تا ابد ....

افسوس...

افسوس از این آرامش دلچسب. افسوس از گرمی نگاههای مهربانی که پشت تاریکی اتاق پنهان شده‌اند.... افسوس که  یک نخ سیگار همیشه زودٍ زود تمام می‌شود .....