دستهای نا آشنا

 
کاش یادم بماند....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
 

بیدار که شدم بی‌قرار بودم. برایش نگران بودم. یک جور نگرانی عجیبی که نمی‌گذاشت بخوابم. بلند شدم و رفتم پایین. کنارش دراز کشیدم و به موهایش دست کشیدم. به خیالم آمد موهایش پریشان و خسته است. مثل خودش. مثل نگاهش. دیشب قبل از خواب به این فکر کردم که شاید دلش یک بغل مهربان بخواهد. یک دست مهربان که موهایش را نوازش کند. شاید از حسرت گرمی یک آغوش است که بد اخلاق می‌شود و بهانه گیر.

کنارش دراز کشیدم و آرام نوازشش کردم و بوسیدمش. دلم خواست مواظبش باشم. دلم خواست محکم  توی آغوشم بگیرمش و پنهانش کنم. توی آغوشم بگیرمش و فرارش بدهم از هر چه ناامنی و بی‌قراری و ترسی که توی ذهنش دارد. دلم خواست آغوش مهربانی بسازم که تویش پناه بگیرد...خوب بود این مهربانی‌ام. آرام کرده بودش به گمانم. مثل همیشه بد اخلاقی نکرد. ساکت ماند و اشکهایش اما مثل همیشه زود ریخت رو گونه‌هایش.

 بعد که خواستم سر کار بروم یک جور حق شناسانه‌ای خداحافظی کرد. یک جوری که انگار به من مدیون باشد. شاید هم به خیال من اینطور آمد. بعد من توی تمام راه تا رسیدنم به شرکت به این فکر کردم که او هم تنهاست.  به‌اندازه‌ی من. به‌اندازه‌ی فرزانه و شاید بیشتر از هردومان. تنهاست و می‌ترسد و نمی‌داند که آغوش مهربان می‌تواند غصه‌ها و ترسها و ناآرامی آدمها را در خودش حل کند و معجون خوشحالی بسازد. اینست که بیشتر وقتها بهانه‌گیر است و تلخ و نا‌امید.... دست خودش نیست دیگر. من هم به جای او باشم همانقدر تلخم و بی‌حوصله و خسته .... آدم بدون بغل مهربان،  مثل کودکی می‌شود که مادرش را گم کرده است...همانقدر ترسیده. همانقدر آسیب‌پذیر و ناچار.

باید بغلش کنم. هر وقت که توانستم آرام بغلش کنم تا دلگرم شود... تا زنده بماند.کاش یادم نرود... کاش یادم نرود...