دستهای نا آشنا

 
روح دریا
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٧
 

از تو دیگر چیزی در خاطرم نمانده‌است... بجز یک خاطره که به گمانم هیچ وقت از یادم نخواهد رفت. اصلا شاید همین یک خاطره باشد که همیشه خیال شبهای جنوب را در ذهنم رقصان و رویایی می‌کند....

نمی‌دانم هیچ وقت یادت می‌آید یا نه؟ ؟

یک شبی بود که با هم رفتیم کنار آب و ماه توی آسمان کامل بود.رفتیم و توی ساحل گرم و شنی روی ماسه هاروبروی آب نشستیم. سکوت بود و سکوت و صدای آب ....

از آن شبها بود که که یک حس غریبی در فضا ،در صدای دریا و حتی روی داغی ماسه‌ها رها می‌شود. یک جذبه خاصی که آدم را پر می‌کند از هرچه حس بزرگ و نا شناخته..... از آن وقتهایی که دلت می‌خواهد ساکت بمانی و فقط گوش بدهی و صدای آب اینجور وقتها عجیب دلنواز می‌شود...

هنوز هم گاهی به آنشبمان فکر می‌کنم. آن شب مهتابی ما در ساحل خلیج . آنشب گرمی که نرمه باد دریا مثل خبر خوبی از راه دور، دلچسب و آرام می‌آمد و آسمان پر بود از ستاره. از آن آسمانهای سورمه‌ای رنگی که پرند از ستاره‌های چشمک زن نزدیک و مهربان ... و ماه درست روبروی من و تو بالای دریا ایستاده بود.

 روی ماسه‌ها نشسته ‌بودیم .... و حرارت ‌ماسه‌ها داغی آفتاب ظهر جنوب را نرمه نرمه به تنمان پس می‌داد.سکوت بود و صدای آب که پر بود از بوی شور دریا...

 نور مهتاب صورتت را روشن کرده‌بود. به جای دوری در میانه تاریکی افق خیره ‌نگاه می‌کردی و صورتت پر بود از حسی که من آنوقتها هیچ نمی‌شناختمش.....

لبخند زدی و گفتی " دریا روح داره..... می‌دونستی؟"  و نسیم خنک دریا موهایت را آرام به‌هم ریخت.....

یادم هست که جواب دادم" می‌دونم.... " و لبخند زدم. تو آرام نگاهم کردی و گفتی "اینم می‌دونی که من چقدر دوستت دارم؟ " ... به چشمهایت خیره شدم و  به نگاهت ....

سرت را زیر انداختی و خجالت کشیدی از گفتن حسی که قرار نبود سر به هوایی کند و از پستوی دلت به بیرون سرک بکشد .....

هر دومان همانطور در بهت ساکت ماندیم.در بهت حرفهای پنهان دلمان...

به سئوالت جوابی ندادم. هیچ نگفتم.... در هزار توی دل من اما حسی نبود که با حرف دل تو جور باشد. تنها سکوت ماند در میانمان در متن صدای دریا  و نسیم...و جذبه عمیق آنشب مهتابی که هنوز  هم جایی در انتهای ذهنم روشن و ماندگار باقیست...