دستهای نا آشنا

 
من امتحان دارم.... باز هم امتحان دارم.
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩
 

امتحان دارم. بازهم امتحان دارم. هرچه جزوه داشتم را جمع کرده‌ام روی میز و دارم نگاهشان می‌کنم. آنقدر زیادند که فکر خواندنشان آنهم تا فردا از ته دل نگرانم می‌کند...

راستش را بخواهی از هرچه جزوه و پروژه خسته‌شده‌ام.... هر روز تابستان را که گذراندم یا کلاس داشتم یا پروژه و یا دلهره رسیدن به یکی از این دو .... دریغ از مسافرتی، گردشی، تفریحی و یا حتی دل خوشی....  تابستان من مدتهاست که همینطور است...

اما تابستان که تمام بشود، پاییز که بیاید من دیگر فراموش می‌کنم که روزهای گرم را چطور گذراندم. از همان اول مهر روزهای خالی و پر از دلهره‌ من می‌روند ...می‌روند تا من از اول  تا دهم  مهر را با شوق بگذرانم.  با شوق اینکه روز تولدم بیاید و بهانه‌ ساده ای بشود تا تو سراغی از من بگیری ... زنگ بزنی و من گوشی را بردارم.... آنوقت صدای تو از آنور خط شنیده شود که با لحن همیشه‌ات می‌گویی "سلام.میلاد با سعادتون مبارک."

نمی‌دانی که فکرش هم مرا غرق ذوق می‌کند. فکرش کمک می‌کند که بتوانم تمام این جزوه‌های بی سرو ته را تا فردا بخوانم و آخ هم نگویم. فکرش آنقدر شیرین است که با آن می‌توانم از عباس آباد تا میدان جمهوری را پیاده بیایم و  خسته نشوم... و شوقش به روزهای خاکستری تکراری ام رنگ سرخ  زنده می‌زند...

روز دهم مهر که بیاید ،ده روز پر امید طلایی من به اوج خودش خواهد رسید. می‌دانم اما بازهم خبری از تو نخواهد شد.می‌دانم که تا آخر شب منتظرت خواهم ماند و خبری از تو نخواهد شد. بعد حتما وقتی که می‌خواهم بخوابم آنهمه انتظار خسته کننده، آنهمه شوق بیهوده از چشمهایم بیرون خواهد ریخت...

روز بعد وقتی که بیدار بشوم یازدهم مهر است و دوباره روزهای خالی و پر از دلهره  من از مرخصی سالانه‌شان برگشته‌اند و من یکسال خاکستری دیگرم را شروع خواهم کرد...

.

آخ که من فردا امتحان دارم.... بازهم امتحان دارم...