دستهای نا آشنا

 
خالی و عمیق و مکرر
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٥
 

گوشی تلفن توی دستم عرق کرده است. راه می‌روم  و از زمین و آسمان بهم می‌بافم تا خوشحالت کنم. طول اتاق را به عادت همیشه می‌روم و می‌آیم و حرف می‌زنم. و دیگر، نمی‌دانم که باید چه بگویم. می‌روم و می‌آیم و به حرفهایت گوش می‌دهم. تو حرف می‌زنی و من فکر می‌کنم به آنهمه غصه‌های خودم که حتی حرفشان هم گفتنی نیست. گفتنی هم که باشدبرای کی می‌شود حرفشان را زد؟ اینست که همیشه هستند. تنها گاهی پهنشان می‌کنم لبه‌ی آفتابگیر ذهنم تا آفتاب روزمرگی‌هایم کمرنگشان کند. اما همیشه هستند آنجت توی خیالم و خوابم و بیداری‌هایم. چکارشان می‌شود کرد؟ نمی‌توانم پرشان بدهم توی خیال آدمهای دیگر روزگارم. نمی‌توانم مثل تو رهایشان کنم در سکوت آدم آنسوی خط تلفن. اصلن راستش زنگ که می‌زنی غصه‌ام می‌شود. انگار که مجبور باشم مراسم آیینی پر زحمتی را بخاطر عذاب وجدانی که دارم، انجام بدهم. انگار من در ناراحتی‌هایت نقشی داشته باشم و بخواهم از گناهم کم کنم...

مجبورم و می‌دانم که باید گوشی را بردارم و گوش کنم و دلداریت بدهم. آنهم دلداری‌‌هایی که فایده‌ای هم ندارند. واژه‌هایی هستند خالی و عمیق. خالی و عمیق دقیقن همان چیزی است، که هستند. یک مشت واژه‌ است که خودم خوب می‌دانم هیچند. انگار در عمق تاریکی یک چاه عمیق حرف بزنی. صدایت رها می‌شود و مکرر و خالی و بی‌فایده.

 باور کن که خسته‌ام از این دلداری‌های الکی. از این حرفهایی که خودم اعتقادی به آنها ندارم. و از تو که جوری حرف می‌زنی که، انگار آسمان دنیایت به زمینش چسبیده است. چطور می‌توانم به تو بگویم  که من در همین اوضاع و شرایطی که تو می‌گویی دیگر نمی‌توانی تحملش کنی، بزرگ شده‌ام؟ سخت است اما گاهی همین است که هست. به همه‌‌مان سخت می‌گذرد. به من، به تو و فرزانه و همه‌ی آدهایی که دور و برمان هستند. اما اگر بخواهم اینها را به تو بگویم، دلداری حساب نمی‌شود. آنوقت فکر می‌کنی توی تمام این دنیا حتی کسی نیست که دلداریت بدهد و بعد شاید بدتر و بدتر بشوی. اینست که من طول این اتاق را با گوشی تلفن در دست، می‌روم و می‌آیم و به حرفهای تکراریت گوش می‌دهم و به خالی عمیق دنیایم فکر می‌کنم.