دستهای نا آشنا

 
صدای آب .... صدای ساز...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
 

نشسته‌ام روی آن صندلی مقابلت با آن روکش جاجیمی در حالی که انباشتگی ذهنم  امانم را بریده است و چشمانم سنگین است از بی‌خوابی‌های اینروزها...

دلم می‌خواهد کسی باشد که برایش حرف بزنم از این انباشتگی ذهنم که پر است از حرف... دلم می‌خواهد تو آن  آدم باشی ولی حسی هست که می‌گوید نیستی... نمی‌توانی باشی... من ناآرامم. ناآرام اما خوشحال و مثل همیشه مهربان ...

آمدم اینجا نوشتمش که بدانی می‌توانی روی مهربانی من حساب کنی... مثل همیشه اقیانوسی از عشق درون سینه‌ام لب‌پر می‌زند که می‌شود همه‌ی آدمهای دنیا را با آن سیراب کرد...

نوشتمش اینجا که یادت نرود.... همین!