دستهای نا آشنا

 
مالیخولیا...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
 

خوب نیستم. نمی‌دانم چرا اما؟

باید خوب باشم اینروزها... خیلی دلیل هست که می‌شود بخاطرشان خوب بود.... می‌شود خوب باشم  بخاطر آنهمه لایکی که نقاشی‌هایم می‌خورند. می‌شود خوب باشم برای کارهای تازه‌ام که کلی طرفدار دارد. یا هیچ کدام از اینها هم که نباشد، لااقل باید بخاطر مشتری خوبی که یکی از نقاشی‌هایم پیدا کرده است ، خیلی خوب باشم...

اما باز هم خوب نیستم...

انگار تنها باشم و این تنهایی نگذارد از تولد این اتفاق‌های خوب لذت ببرم. شاید چون مسیر انتظار برای این اتفاقها را با او طی کرده‌ام، اینطور است. درست مثل پدر و مادری که برای تولد فرزندشان منتظرند و موقع تولد کودک، ناگهان پدر قصه دیگر نباشد. و مادر قصه در هنگام تولد فرزندش، حتمن غمگین خواهد بود.

درست مثل  حالای من که انتظار طولانی‌ام برای دیدن این اتفاقهای خوب حالا تمام شده است، اما او دیگر کنار من نیست تا لذت رخ دادن این اتفاقها برایم کامل باشد. و این نبودن بد لعنتی، باعث شده است خوشحالی من چیز مهمی را کم داشته باشد.... و این خوشحالی ناقص لعنتی حتی تحمل نبودن او را هم سخت‌تر می‌کند.

اصلن همین اتفاقهای خوب همان چیزهایی هستند که نبودنش را هی به یادم می‌آورند و مدام خوشحالی‌ام را خراب می‌کنند. همیشه اول حس دلتنگی می‌آید و بعد دلخوری و سر آخر خستگی.... خستگی تمام نشدنی از یادآوردن خاطره‌های تلخ...

خاطره‌ی تلخ قبل‌ترها که او با روشهای خودش سعی می‌کرد مرا هل بدهد به سمت رخ دادن این اتفاقها و تلاشش تندبادی می‌شد که ساقه‌ی ترد و ظریف اعتماد به نفس من در برابرش کم می‌آورد و می‌شکست. حرف این چیزها که میانمان شروع می‌شد همیشه راهش به بن‌بست دعوا می‌رسید و من خرد و خسته و له شده می‌ماندم با درد حرفهای تلخی که از عزیزترین آدم زندگی‌ام شنیده بودم و برایشان حتی حق اعتراض هم نداشتم. و آن حرفها که مثل پولکهای ریز و برنده‌ی شیشه در قلبم نشسته بود، روزها مدام در ذهنم تکرار میشد و از جای بریدگی تک تکشان قطره‌های اعتماد به نفس اندکم نرم نرم بیرون می‌تراوید...

احساس بدی است. اینکه مجبور باشی خودت را و توانمندی‌هایت را به کسی ثابت کنی. آنهم کسی که آدم مهم زندگیت است و دوستش داری. و بدتر اینکه خودت به لزوم این ثابت کردن حماقت بار هیچ اعتقاد عقلی و منطقی هم نداشته باشی.

اینست که یکروز به خودت می‌آیی و می‌بینی عشقت، خوشحالیت، موفقیتت و هرچیز دیگری از این دست که می‌تواند انگیزه‌ی یک آدم بشود برای زندگی کردن، گم شده است و تو مانده‌ای میان تکرار حرف‌ها و دعواهایی که هیچ روزنه‌ای برای رهایی ذهن از دستشان نیست.

آخ که آدم مغروری مثل من میان این تکرارهای تلخ، زیر سنگینی این حرفها که داستان تمامشان ناتوانی من در اثبات خودم بود خرد می‌شود. می‌ایستادم و کوچک شدن خودم  را در برابر خودم و او  می‌دیدم و رنج می‌کشیدم. این حرفها کسی مثل مرا چنان می‌ترساند که دیگر حتی آن یقین درونی‌‌ توانستن، که همیشه در من بود دروغ بی‌رحمانه‌ای بنظر می‌رسید.

آنرورها می‌نشستم در تنهایی‌هایم و به حرفهایش فکر می‌کردم و به خودم می‌گفتم لابد حتی همین یقین هم، توهم است. چه کسی فکر می‌کند که تو می‌توانی؟ فقط خودت؟؟؟

آخ که چه روزهای تلخی بود آنروزها و چه فکرهای رنج‌آوری بودند آن فکرها. فکرهایی که هرکدامشان می‌توانست مرا و اعتماد به نفسم را به زانو درآورد... و من داشتم به زانو در می‌آمدم. حالا اما دوباره ایستاده‌ام بعد از زمین خوردنهای آنروزها.... اما  حتی حالا هم هنوز خوب نیستم. هنوز هم ترس از نتوانستن‌ها و ترس از گرفتاری به توهم دروغین توانستن، دارد شانه به شانه‌ام می‌آید.

و او که دیگر نیست کنار من و بودن و نبودنش، برایم به یک اندازه سخت است... وقتهایی می‌آید که به خودم می‌گویم حالا  شاید با این موفقیتها آن دعواهای لعنتی دیگر دلیلی برای اتفاق افتادن نداشته باشند و بشود که ما بازهم باهم مثل قبل‌ترها شاد باشیم و دلگرم....

اما خوب می‌دانم که اینها همه‌اش خیال است. اگر باز هم با من باشد می‌تواند نا خواسته شکوفه‌های رنگین اعتماد به نفسم را بخشکاند. می‌تواند دوباره مرا آنهمه مستاصل کند... می‌تواند با حرفهایش چشمه‌ی ذوق ذهنم را کور کند...

نه که بودنش اینها باشد. نه... اما می‌دانم که می‌تواند با بودنش اینها را به رندگی من باز گرداند. می‌تواند کنارم باشد و همان نقش تلخ را روی صحنه‌ی زندگی من بازی کند.... می‌تواند دوباره مثل آنروز آخری شانه‌ به شانه‌ام در خیابان ولیعصر راه بیاید و  همانقدر رنج‌آور و تلخ حرف بزند. می‌تواند کاری کند که من بنشینم توی فضای ناآشنای تاکسی و از بهت حرفهای تلخش جلوی چشمهای غریبه‌ی میان تاکسی، بی‌وقفه اشک بریزم....

آخ که خیلی بد است که آدم  دلتنگ کسی باشد که از بودنش  چنین خاطراتی دارد...

من اما باز هم برایش دلتنگم. و هنوز هم وقتی حقیقت عریان دیگر نبودنش از پس فکرهای دیگرم بیرون می‌آید، سخت غافلگیرم می‌کند. حس خوبی نیست اما گاهی از تصور دیگر بازنگشتنش به روزگارم عجیب غمگین می‌شوم و دلم بودنش را کودکانه می‌خواهد...

آنقدر که گاهی گوشی‌ همراهم‌ام را برمی‌دارم و پیامکی می‌زنم برای احوالپرسی‌های ساده... اما همیشه پیامک دوم یا سوم‌، حرفی دارد میان خودش که طعم تلخ آنروزهای سخت را یاد آدم می‌آورد. و آنوقت است که دوباره بدحالی‌هایم می‌آیند... می‌آیند و چند روز در من می‌مانند. اصلن اینروزها ‍ پر شده‌ام از تناقض عریان دو حس خواستن و نخواستن او با هم .... گاهی دلم چنان سخت آغوشش را می‌خواهد که ذهنم تب می‌‌کند و  اما همزمان  این تب آلودگی شانه هایم از ترس روزهای به آن تلخی که  در کنارش گذشته است، می‌لرزد.... به خاطر همین‌هاست که خوب نیستم...

واقعن خوب نیستم... دیوانه شده‌ام به گمانم....