دستهای نا آشنا

 
کاش کسی مرا هم میان تاریکی سایه ها پنهان می کرد....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸
 

یک نقاشی تازه کشیده‌ام. اسمش را گذاشته‌ام، رقص روستایی. از آن نقاشی‌های فی‌البداهه‌ای بود که لابلای خط‌خطی‌های آدم پیدا می‌شوند. نشسته بودم توی شرکت کنار فریبا و توی یکی از ورقهایش خط‌خطی می‌کردم. میان آن خط‌خطی‌ها، ناگهان تصویر چندین دختر شاد و رقصان پیدا شد که با لباسهای بلند و موهایی رها می‌رقصیدند. آنقدر تصویرشان واقعی بود برایم که انگار سالهاست آنجا، جایی در هزار توی خیالهای من بوده‌اند و همانطور نرم و آرام و رها می‌رقصیده‌اند. توی دست یکی از دخترها یک دایره زنگی کشیدم و گوش دادم به صدای نرم و آهنگین بودنشان در خیالم. نقاشی‌ام مقابل چشمهایم جان گرفت. حس خوبی بود که از عمق رویاهای من بیرون آمده بود. آنقدر خوب بود که امضایش کردم و دادمش به فریبا. امضایش کردم که هر کسی دید بداند آن خیال رقصان زیبا یکی از رویاهای من بوده‌است....

شب که رفتم خانه نشستم و تمام آن اتفاق مهربان را توی یکی از کاغذ‌های جدی نقاشی‌ام, کشیدم و دو روزه  رنگش زدم.  میان رنگ زدنش خودم را هم کشیدم میان آن رقص زیبا و تو را هم. اما خودم و تو را طوری کشیدم که فقط خودم می‌دانم ما کجای آنهمه رنگ و رقص ایستاده‌ایم.  برای نقاشی‌ام سایه‌های عمیق  و پر رنگ کشیدم تا ترا میان آن سایه‌های عمیق پنهان کنم. نمی‌خواستم که کسی بداند که تو هنوز هم پیش من هستی و  من تو را آنجا میان تاریکی‌های مهربان نقاشی‌ام  پنهان کرده‌ام.

آنقدر نا‌پیدا و رها کشیدم خودمان را میان  آنهمه رنگ که هیچ کس نمی‌تواند بودنمان را ببیند. فقط من می‌دانم آنجایی و دلم که حالا عجیب برای خیالهای رنگی و  واقعی تنگ شده است.

این یکی نقاشی را امضا هم نکردم. نمی‌دانم چرا؟ شاید دلم نخواست کسی بداند که این من بوده‌ام که ترا و دلتنگی‌ام را در تاریکی‌های این تصویر پنهان کرده‌ام.

اینطور بهتر است. کسی اگر نداند، می‌شود که  من و تو، تا ابد آنجا میان آنهمه رقص و رنگ و زیبایی پنهان بمانیم و شاد باشیم... درست مثل آن دختران شاد و رقصان. مثل همه‌ی خیالهای رنگی و شاد و واقعی که من دلم برایشان تنگ شده است.