دستهای نا آشنا

 
پشت شیشه برف می‌بارد...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٢
 

امشب دارد برف می‌بارد. از آن برفهای تند و ریز و ناگهان که آدم انتظارش را ندارد. برف می‌بارد و من دلم گرفته است. چند وقتی می‌شود که با کار و قرص‌های عزیز و مهربانم، خودم را سرگرم کرده‌ام. به روی خودم نمی‌آورم که دلم گرفته است و عشق می‌خواهد و خسته است از تنهایی‌هایش. اما امشب که برف می‌بارد دلم انگار سرریز کرده باشد باز....

برف چیزی را درونم بیدار کرده است انگار. خسته‌ام از خودم و  فکرهایم. حالا دیگر حتی حوصله‌ی فکر کردن‌های بیهوده‌ام به قبل‌ترها را هم، ندارم.  چند وقتی می‌شود که هر چه خاطره بود از آنروزها را جمع کردم و ریختم مبان یک صندوقچه بزرگ و پنهانش کردم جایی میان هزار توی ذهنم. جایی پشت خاطره‌های دیگر. یکجوری که بیرون کشیدنش هیچ راحت نباشدبرای خیالم. گذاشتم که آنجا بمانند تا موریانه‌های فراموشی تار و پودشان را از هم بدرند. خاطره‌های تمام شده‌ای بودند که دیگر حتی باور وقوع بعضی‌هاشان برایم سخت شده بود...

وقتی همه‌ی آن چیزی که زمانی با کسی داشته‌ای ناگهان در روزگارت تمام می‌شود خاطره‌ها دیگر به چه کاری می‌توانند بیایند؟؟؟

تمام که می‌گویم منظورم دیگر نبودن است. با عمیق‌ترین مفهومش. مثل تمام شدن  آن ظرف بلوری که آنروز از دستم افتاد کف حیاط و هزار تکه شد. تمام شد بودنش ناگهان.

و من بودم که ایستاده بودم آنجا و بهت‌زده نگاه می‌کردم به خرده‌هایش که زیر آفتاب نیمروزی جلوگرانه می‌درخشیدند. ایستاده بودم آنجا میان حیاط، بهت‌زده از دیگر نبودن آن بلور زیبا. تمام شده بود زیبایی‌اش. کودک بودم. شاید ۵ یا ۶ ساله. و از ناگهانی تمام شدن آن زیبایی ترسیده بودم. آنقدر که هنوز هم رخشش آن تکه‌های شیشه  میان ذهنم روشن و شفاف مانده است. آنجا بی‌حرکت ایستاده بودم و فکر می‌کردم که دیگر چه کسی باور خواهد کرد که اینها تکه‌های آنهمه تراش زیبا هستند بر نازکی شیشه؟؟ خاطره‌ها به گمانم مثل همان خرده شیشه‌ها هستند حالا، بعد آن تمام شدن  عمیق. باید جمعشان کرد از جلوی دست و پای ذهن. تیزند و ناغافل فرو می‌روند میان نازکی احساس آدم... درد دارد دیگر. درد دارد...

ابستاده‌ام پشت شیشه و هنوز آن بیرون برف می‌بارد. تند و شتابان. من اما به عادت کودکی‌هایم خیره مانده‌ام به دانه‌های برفی که از جلوی روشنایی  چراغ سر تیر کوچه می گذرند. و خوب نیستم حالا هم  مثل همان شب‌های برفی کودکی‌هایم که تا دیر وقت بیدار می‌ماندم و به بارش دانه‌های برف نگاه می‌کردم. انگار که من هنوز هم همان کودک تنهای ناچار دبستانی باشم که ترس‌های کودکانه‌اش برای قلب کوچکش خیلی بزرگ‌ بود. انگار  که من هنوز همان دخترکی باشم که ایستاده بود میان داغی آفتاب نیمروز حیاط و خیره مانده بود به رخشندگی تکه‌های آن بلور زیبای تمام شده....

 اصلن زندگی هیچ وقت قراری برای عوض شدن ندارد بگمانم. همیشه داستانش یک جور است. داستانهای یکجور با غصه‌‌هایی که سرعت بزرگ شدنشان از قلب آدم خیلی بیشتر است.

این منم هنوز که مثل همان کودکی‌هایم نشسته‌ام توی تاریکی اتاق و گونه‌هایم خیس است از اشک. برف می‌بارد تند زیر نور چراغ سر تیر کوچه و غصه‌هایم از قلبم سرریز کرده است....