دستهای نا آشنا

 
صدایش...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٩
 

صدایش هنوز توی گوشم است. از آن صداهای خش داریست که آدم توی قصه شب رادیو شنیده است. خش دار و با لحن عجیبی مخصوص به خودش...

بنظر می‌رسد آدم مهربانی باشد ولی سعی می‌کند که مهربان بنظر نرسد. از آن آدمهاست که از نامهربانی آدمها خسته است و ذهنش پر از لکه‌های سیاه از ناملایمتهای آدمهاست. از آن آدمهایی که از مهربانیهایشان به آدمهای دیگر احساس حماقت کرده‌اند. ذهنم خسته است. حس می‌کنم از من رنجیده است. 

دلم آدمهای مهربان می‌خواهد. دنیای آدمهای اطراف من هم پر است از آدمهای رنج‌آور و دوست نداشتنی. برای همین جواب بد اخلاقی‌هایش را نمی‌دهم. به روی خودم نمی‌آورم که دارد با رفتار بدش حالم را بد می‌کند...

دلم می‌خواهد بجای این لحن خشن و تلخش، حرفهای مهربان بزند. دلم می‌خواهد از خودش بگوید. از حرفهای ته دلش که کسی برای شنیدنشان نداشته است. می دانم که آدم تنهایی است. حتی شاید تنها تر از من. دنیای من  لااقل چند آدم لطیف و شیرین دارد که گرمای بودنشان میان کرور یخ تنهایی زنده نگهم دارد. اما دنیای او خالیست. دالان خالی و تاریکیست که صدایش در آن می پیچد و به خودش برمی گردد. 

آدمهای اینطوری بلاتکلیفم می‌کنند. من اما سخت از بلاتکلیفی می‌ترسم. به همان اندازه که از تنهایی...

می شوم مثل آخرین سال بودن علی که در برابرش سخت بلاتکلیف بودم و ناچار. می ترسم. من سخت می ترسم ...

کاش  می‌شد که زندگی کمی ساده تر باشد.

توی شرکت هستم. بلند می شوم و می روم روی ایوان و همانطور که خیره مانده‌ام به خالی استخر خانه‌ی مقابل به حرفهایش فکر می کنم. و صدایش نرم نرم در ذهنم فرو می رود. صدای خشدارش که شبیه صدای آدمهای توی رادیو است.