دستهای نا آشنا

 
یک اعتراف
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
 

خوب آدم گاهی میماند که چه بگوید که مردم نفهمند توی دلش چه می‌گذرد . آنهم درست وقتی که آنهمه آدم منتظر می‌مانند تا تو حرفی بزنی و قال قضیه پیچیده‌ای را بکنی و خیال همه را راحت کنی.

من نمی‌دانم چرا اینجور وقتها هیچ ندارم که بگویم .هیچ حرفی به ذهن همیشه حرافم که دارد مدام زیر گوشم حرف میزند نمی‌ رسد که بگویم .

بعد ساکت می‌مانم و دیگران این ساکت بودنم را به میل خودشان ترجمه می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و من می‌مانم و حرفهایی که بعد مدام توی ذهنم می چرخند و  باید مثل خوراکی‌های خوشمزه‌ای که تاریخ انقضایشان گذشته دور ریخته شوند.

این فرآیند همیشه تکرار می‌شود......

یک چیز دیگر این روزها نگرانم کرده است. دارم مثل آنوقتهایی می‌شوم که بچه بودم و دبستان می‌رفتم. نمی‌دانم چرا آنوقتها فکر می‌کردم هیچ چیز برای من نیست. هیچ کدام از اتفاقهایی که در مدرسه در جریان است برای کسی مثل من برقرار نشده است. این بود که هیچ وقت از هیچ چیزی لذت نمی‌بردم .هیچ وقت توی مدرسه راحت نبودم.همیشه مثل  بچه‌ای که توی خانه خودش نیست و توی یک جای خیلی غریبه گیر افتاده در مدرسه عذاب می‌کشیدم. فقط درس می‌خواندم و ساکت می‌نشستم و هیچ وقت از معلم  کلاس هیچ چیزی نمی‌خواستم. هیچ چیز.

حالا دارم دوباره به آن روزهایم برمی‌گردم.اعتماد به نفسم از دست رفته و  آنچه مانده دارد قطره قطره از ذهنم نشت می‌کند. توی خیابان که راه می‌روم ،توی دانشگاه و اصلا هر جایی خیال می‌کنم اینجا چیزی منتظر من نیست و  باید ساکت بمانم تا زمان ماندم در اینجا تمام بشود. این فکر خدا می‌داند چقدر غمگین و مچاله‌ام می‌کند.

ماجرای این بلاگ لعنتی ٣۶٠ که تعطیلش کردم هم یک  ریشه‌اش توی همین حال بد این روزهایم  است. به خیالم آمد رهایش کن این وراجی های تکراری صد من یک غاز را که همه را خسته کرده است..... و بهمین سادگی رها یش کردم. بعد یک حس سبکی آمد به سراغم که رنج آور بود و برای من معنایش این بود که باز هم پذیرفتم که اینجا چیزی برای من نیست و من اینجا خواننده‌ای که بلاگم را دوست داشته باشد ندارم. بعد شاید چون از خودم لجم گرفته بود به خودم گفتم گور پدر استعداد نوشتن. اگر استعدادی هم بود بگذار برود توی همان گورستانی که بقیه را چال کردی و چال کردند .

دارم مثل کودکی‌هایم می‌شوم و خدا می‌داند که چقدر می‌ترسم .... اما راه فرار را گم کرده‌ام.....