دستهای نا آشنا

 
تصویر عشق من
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

همیشه فکر میکنم واژه‌هایی مثل ترس، عشق، امید، آرامش هرکدامشان یک تصویری دارند. اصلا  به نظر من هر واژه‌ای که حرفی از احساسات ما آدمها در خودش دارد، توی ذهنمان با یک تصویری رنگ گرفته است. تصویری که برای هر آدمی منحصر به فرد است. برای هر آدمی چیزی است تنیده از خاطره‌های مبهم و دور خودش و نوع نگاهش به زندگی...

 من خیلی وقتها  می‌نشینم و این تصویرها را با ذهنم مرور می‌کنم. تلاش می‌کنم که تصویر هر واژه ای را در خیالم با همه جزییاتش ببینم. سعی می‌کنم بفهمم این تصویرها چقدر عوض شده‌اند. مهربان تر شده‌اند یا غریبه‌تر؟سفید تر شده‌اند یا سیاه‌ تر؟ ...خوب همیشه فرق هایی هست. همیشه چیزی در میان این تصویرها تغییر کرده‌است. مثلا تصویر حالای آرامش در ذهن من با تصویرش در گذشته فرق دارد.  در میان تمام عکسهای احساس من فقط یک تصویر است که سالهاست روشن و بکر در ذهنم زنده  مانده است...

یادت هست؟ انگشتهایت که روی شصتی های پیانو می‌رفتند و می‌آمدند  همیشه مرا مسحور خود می‌کردند. حتی حالا بعد از اینهمه وقت ، صدای  موسیقی پیانو را که می‌شنوم تصویر انگشتان تو  ُتوی ذهنم جان می‌گیرد که بلند و کشیده و چالاک روی شصتی ها می‌رقصند. نمی‌دانم چرا ؟... ولی خیال دستهایت در حال نواختن برایم به تصویر رقص عاشقانه زن و مردی می‌ماند که می‌گردند و با هم می‌ رقصند. می‌روند و می‌آیند. با طنین ملایم موسیقی از هم دور می‌شوند و باز به هم نزدیک می‌گردند.

تصویر عشق برای من همیشه تصویریست از تو مال آنوقتهایی که  برایم پیانو می‌زدی و من جایی آرام می‌نشستم و در صدای موسیقی‌رها شده در فضا گم می‌شدم. تصویری که بر قاب پنجره می‌نشست و سبزی درخت توت حیاط  پشت سفیدی پرده‌های حریر پنجره زمینه‌اش را رنگ می‌‌کرد ...

می دانی این تصویر هیچ وقت ترکم نکرده است. حتی حالا که مدتهاست تو دیگر نیستی. مدتهاست که برایم هیچ قطعه‌ای ننواخته‌ای... مدتهاست که حتی دیگر ترا ندیده‌ام.  اما از همان وقتی که تو را می‌شناسم تصویر عشق در ذهن من همیشه تصویر توست که پشت پیانوات نشسته‌ای و آهنگ ملایمی را  با لبخند می‌نوازی...  توی تصویر عشق من تو هستی با دستان رقصانت بر شصتی های پیانو و پنجره با قاب سفیدش و پرده های حریر نازک و درخت توت که پیشانیش را به عشق صدای سازت به شیشه چسبانده است. و  سکوت محجوب یک بعد از ظهر که به جادوی دستان چالاک تو واداده است... دستانی که می‌روند و می‌آیند و هنوز که هنوز است، در من زنده‌اند...