دستهای نا آشنا

 
کشف بی‌نظیر من که تنهایی هیچ کاری از دستش بر نمیآید...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧
 

کفشهایم را که در می‌آورم یکهو دلهره می‌آید سراغم. دستم را می‌گذارم روی دستگیره در ، چشمهایم را می‌بندم و آرزو می‌کنم... آرزو می‌کنم که خانه آرام باشد. صورت مامان غمگین نباشد. بابا غذایش را خورده باشد. فرزانه خوشحال باشد...

در را باز می‌کنم . خانه ساکت است. آرام تو می‌آیم و در را می‌بندم. پایم را که روی پله اول می‌گذارم سرم را برمی‌گردانم و به اتاق بابا نگاه می‌کنم . در باز است. بابا خوابیده است. بشقاب خالی غذایش کنار تخت روی زمین است. خیالم کمی راحت می‌شود. از پله ها بالا می‌روم ...

فرزانه نشسته است پای کامپیوتر و دارد با دوستش چت می‌کند. صورتش پر است از لبخند و چشمهایش کمی می‌درخشد. به خیالم میآید وقتی خوشحال است صورتش کودکانه می‌شود و سیاهی چشمهایش پر رنگ تر. وقتی خوشحال است خیالم راحت است. وقتی اینطور سر حال نیست مدام ته دلم نگرانم که نکند دارد غصه می‌خورد.... ولی حالا خیالم راحت است.

خانه آرام است. از آن بعد از ظهرهای رخوت زده تابستان است که آدم هوس می‌کند خودش را بسپارد به دست فکرهای دور. دلش هوس می‌کند که خاطراتش را زیر و رو کند.خیالهایش را مرور کند و فال حافظ بگیرد.... روی تخت دراز می‌کشم و فکر می‌کنم.... یعنی آرزوی ساده من به همین راحتی برآورده شده است؟ ؟

بعد به خودم می‌گویم امروز مگر با روزهای دیگر چه فرقی دارد؟ شاید این منم که مسیر آرامش ذهنم را گم می‌کنم. این منم که از پشت افکار پریشانم همه چیز را پریشان تر می‌بینم .... خوب گاهی وقتها که درونم آرام است اگر توی دنیای بیرون از من توپ هم بترکد خمی به ابرویم نمی‌آورم. همه چیز را می‌توانم تحمل کنم. اما امان از آن وقتهایی که چیزی در من شکسته باشد. پای ذهنم لنگ باشد و ذهنم پریشان. دیگر فاتحه همه چیز خوانده است...

البته این هم برای خودش کشف بی نظیری است که بدانی تمام ترس و اندوه و اظطرابت از جایی در درون خودت می‌جوشد و نگاهت را مسموم می‌کند. نگاه هم که مسموم بشود دیگر هیچ چیز رنگ زندگی ندارد. به گمانم من همیشه از خودم ترسیده‌ام. از آن کسی که در درونم نشسته است و هر چیزی را که می‌بینم برای ترجمه می‌کند. از آن کسی روزهایم را دسته بندی می‌کند. حوصله‌ام را جیره بندی می‌کند. لبخندهایم را دانه دانه رو می‌ کند. بعضی روزها گره بغضم را محکم می‌کند که آسان باز نشود. و دلم را می‌برد به آن دورها که غرق دلتنگی هایش بشود... گاهی به دستهایم می‌گوید بی خود تلاش نکنند کار زیادی ازشان بر نمی آید و اتاق ذهنم را پر می‌کند از ابرهای بارانی که ببارند و ببارند...

خوب من همیشه دارم با این آدم درونم کلنجار می‌روم. همیشه دارم به حرفهایش گوش می‌دهم ... اما مدتیست که عجیب از دستش خسته‌ام. و بلد نیستم ساکتش کنم. بلد نیستم حرفهایش را نشنیده بگیرم. بلد نیستم نبینمش.... اینست که آرامش شده گوهر نایاب روزگارم. و من مانده‌ام با اینهمه خستگی و اضطراب. و حسرت روزهایی که به قول آدم درونم خالی می‌روند که آینده های خوب را بیاورند....

حیف.دانستنش چه فایده دارد؟ اینطوری کشف بی نظیر من هیچ وقت نمی‌تواند هیچ دردی از دردهایم را دوا کند...