دستهای نا آشنا

 
تو که از من خیلی بهتری ....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠
 

ایستاده‌ام پشت سرت کنار ویلچر و هوا گرم است. نگاه می‌کنم به حرکت دستهایت که داری دستهایش را زیر آب می‌شویی. به دست‌های پر از کف صابونت که دارند انگشتهای لرزان و زخمت را آرام و با دقت می‌شویند. به ردیف مورچه‌های روی دیوار خیره می‌شوم و فکر می‌کنم تو از من بهتری خیلی هم بهتری..... من خیلی وقتها خیلی چیزها را فراموش می‌کنم.  خیلی وقتها یادم می‌رود که چه کارهایی هست که از دستم  برمی‌آید. حوله سفید را توی دستهایم جابه جا می‌کنم و فکر می‌کنم چرا به ذهنم نرسید که  دستهایش را برایش بشورم؟

.

توی اتاق گرم ایستاده‌ام یک پارچ آب توی دستهایم گرفته‌ام و  دستهای تو را نگاه می‌کنم که لای موهای کفی می‌چرخند. به انگشتهایت خیره می‌شوم که بلند هستن و کشیده و تند و تند مثل دستهای یک مادر حرکات دایره‌وار مهربان می‌کنند. به دستهایت خیره می‌شوم و فکر می‌کنم تو از آن مادرهایی می‌شوی که خیلی مهربان هستند و همیشه فکر می‌کنند مهربانی خالی هیچ جای زندگی بچه‌شان را پر نخواهد کرد. دارم فکر می‌کنم تو از آن مامانهایی می‌شوی که ته دلشان همیشه می‌لرزد که مادر خوبی هستند یا نه ؟

همانطور که دارم آب پارچ را روی دستهای کفی و انگشتهایت می‌ریزم به خیالم می‌رسد که تو حتما از من مادر خیلی بهتری خواهی شد ....

.

بزور ویلچر را از روی درگاه در بالا می‌برم و فکر می‌کنم خدا کند که به موقع به ونک برسی . یادم می‌آید که موقع رفتن از من پرسیدی که خسته‌ات کردم و من گفتم " نه. فقط یکمی لوس شدی "  و تو جواب دادی "هیچ وقت هیچ کس نمی‌ زاره من یکمی لو سش بشم ". ویلچر را تا دم در رسانده‌ام و دارم چفت در را می‌اندازم و فکر می‌کنم خوب تقصیر تو نیست اینجا هیچ کس ، هیچ وقت به یک لوس  کوچولو حتی برای  زمان کوتاه هم نیازی نداشته است. چفت در دستم را گاز می‌گیرد .لبهایم را روی هم فشار می‌دهم که داد نزنم و دلم از درد غش می‌رود فکر می‌کنم چه خوب که تو از من بهتری وگرنه چقدر همه چیز تحملش سخت تر بود . بعد فکر کردم حالا حتما تحمل همه چیز برای تو خیلی سخت تر از من است....