دستهای نا آشنا

 
تویی که نگاهم نمی‌کنی ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
 

غصه خوردن هایم ناراحتت نمی ‌کند . هیچ وقت...

غصه خوردن هایم را نگاه می‌کنی و حرفی نمی‌زنی. اشکهای دلتنگیم را می‌بینی ولی برایت فرقی نمی‌کند. حرفهایم را می‌شنوی ولی هیچ وقت جواب نمی‌دهی....

اصلا خوب می‌دانی دلم چقدر برایت تنگ است حتی وقتی همین جا نزدیکم نشسته‌ای و نگاهم می‌کنی. حتی وقتی همینجا می‌ایستم روبرویت که نگاهم کنی...

هیچ وقت نمی‌آیی نزدیک. نمی‌آیی که بغلم کنی. نوازشم کنی و مرا ببوسی تا غصه دلم کوچک شود. محو شود. برود.... من اما دلم پر است از هوس بوسیدنت. راستش را بخواهی آن وقتهایی که قرار است بیایم و روبرویت بایستم با هزار شوق خودم را برایت زیبا می‌کنم.  وقتی در آینه نگاه می‌کنم و برایت دور چشمهایم خطهای سیاه گیرا میکشم مدام به بوسه‌ی مهربان تو فکر می‌کنم. تنم را غرق عطر می‌کنم که وقتی روبرویت می‌ایستم دلت هوس بوسیدنم را بکند.... هوس نوازش کردنم را.

تو اینها را خوب می‌دانی ولی هیچ وقت مرا نمی‌بوسی. هیچ وقت مهربان نگاهم نمی‌کنی. هیچ وقت مهربان نوازشم نمی‌کنی...

الان سالهاست که همین است اما من از داشتنت نا امید نشده‌ام. گاهی اما قهر کرده‌ام که نازی کرده باشم ولی نا امید نشده‌ام... هر بار که جوابم را نمی‌دهی. هر بار که آنقدر دوستم نداری که دلم آرام بگیرد از سر ناچاری قهر می‌کنم و می‌روم. شاید تو سراغم را بگیری. دلت تنگم بشود. دنبالم بیایی.  راستش را بخواهی این جور وقتها دلتنگی بیچاره‌ام می‌کند. وقتی که نیستی، جای خالیت را هیچ کسی پر نمی‌کند. خوب.توقع زیادیست... چه کسی می‌تواند جای خالی ترا پر کند؟

 هر بار که قهر می‌کنم منتظر می‌مانم که سراغم بیایی و نمی‌آیی... هیچ وقت نمی‌آیی .هیچ وقت نیامده‌ای.خوب آخر دخترک دلتنگ خسته‌ای مثل من مگر برایت چقدر می‌ارزد که بخواهی نازش را بکشی. که سراغش بفرستی. که دلتنگش بشوی؟ اینست که من می‌مانم تنها....  تنها با با تمام نیازم به دوستی تو. بعد خودم از سر ناچاری و نیاز برمی‌گردم و می‌شوم همان کسی که همیشه در شوق نگاهت پرپر می‌زند....

توی این افطارها و سحرهای ماه رمضان وقتی که می‌ایستم مقابلت، از ترس اینکه مرا نخواهی پنهان می‌شوم پشت اشکهایی که از سر دلتنگی برایت می‌ریزم.  پشت حرفهایم که از سر دلتنگی‌ برایت توی دلم تلمبار می‌شود. می‌روم پشت همه دعاهایی که روی لبهایم جاریست..... می‌ایستم و پر می‌شوم از احساس غریبی که نمی‌دانم اسمش چیست...

 نگاهم نمی‌کنی؟؟ هنوز هم منتظرم... با دستهایی که مثل همیشه خالیست و دلی که در آرزوی نگاه مهربانت ، بوسه‌ات و نوازشت مدام در سینه‌ام می‌لرزد... اصلا این دل بیچاره‌ام برایت ....  باز هم نمی‌خواهی نگاهم ‌کنی؟؟