دستهای نا آشنا

 
حرفهایی که ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦
 

 وقتی چراغ را خاموش می کنم، دلم به عشق گرمای بودنت ... صدای آرام نفسهای نزدیکت ... و زمزمه  آهنگین حرفهایت در گوشم... غرق در شوق است. صدای گرم حضورت در ابهام تاریک اتاق نرم است و سیال ...

صدای آشنایی است شبیه صدای سادگی کاغذهای صاف و سفید وقتی که رویشان نوشته می‌شود. صدایی مثل آواز آرامی که مدام زیر لبهای یک عاشق زمزمه شود. مهربان و نوازشگر است، درست به اصالت صدای نم نم  باران در یک بعد از ظهر تفدیده‌ و خاک آلود  تابستانی ...

می‌دانم. این حرفها با حرفهای خودم  با حرفهای نگاهم فرق دارد. سردی و سکوت نگاهم در روشنایی اتاق حرف دلم نیست. تنها یک دروغ مغرورانه است. تنها نقابیست برای پنهان کردن شوق کودکانه دلم ... می‌دانی این حرفها از آن حرفهایی نیست که  آدمی مثل من  توانایی گفتن رودر رویش را داشته باشد. تو اما برای تنهایی دلی بمان که راست می‌گوید....

من به روشنایی لطیف بودنت در تاریکی روزها و شبهایم دلبسته‌ام... برای دلم بمان.

بگو که باز هم  برای دلم خواهی ماند....

بگو که...

هان،..... می‌مانی؟؟