دستهای نا آشنا

 
؟؟؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
 

چند روزی هست که دوباره پر شده‌ام از استرس. از آن استرسهایی که آدم خیال می‌کند جایی میانه سینه‌اش خالی شده است. یک جایی همان وسط سینه دور و بر قلب...

  دیشب توی خانه جدید دوستانم ایستاده بودم. درست پشت پنجره آشپزخانه و داشتم یک جای نا معلومی توی تاریکی خیابان را نگاه می‌کردم. داشتم فکر می‌کردم به خودم. به سالهایی که گذرانده‌ام.  به تنهایی غریبی که جایی در درونم با تار و پود تنم با روحم تندیده است. داشتم به خودم فکر می‌کردم به سالهای دوری که من از میانشان گذشته‌ام. مثل کسی که از میان یک مسیر ناشناخته تاریک بگذرد همه را نا داناسته و بی اطمینان گذشته‌ام...

من از میانه آن روزهای تنهایی در یک شهر دور جنوبی که مرا آدم دیگری کرد با چشمهای بسته‌ام گذشتم. از میانه سالهای پوچ عاشقانه‌هایم با تمام ثانیه‌های سبک وسنگینش  با چشمهای بسته عبور کردم.اصلا از تمام زندگی همینطور کورمال کورمال رد شده‌ام... و  حالا با دستهای خالیم ایستاده‌ام پشت پنجره خانه جدید این بچه‌ها و دارم شعر یک موسیقی بی ارزش را زمزمه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم چرا اینجا هستم؟ و حالا که اینجا ایستاده‌ام دارم به اندازه تمام تنهایی روزهای عمرم، احساس تنهایی می‌کنم و  مدام از خودم می‌پرسم چرا اینجا هستی؟

نمی‌دانم. کاش اما می‌دانستم بعدها هر وقت شبی را یادم بیاید که اینجا ایستاده بودم آن دخترک ایستاده پشت شیشه را چگونه خواهم دید؟ ؟

به علی گفتم که در حد معتاد شدن دپرس شده‌ام و توی دلم خنده‌ام گرفت از مرزی که ترسیم کرده‌ام. به خیالم آمد چرا این تفسیر را کرده‌ام؟ شاید به‌خاطر اینست که دلم می‌خواهد به چیزی بیاویزم. بیاویزم که دیگر اینقدر نترسم از سقوط. نترسم از رها شدن و این خالی میان سینه‌ام پر بشود و  این تنهایی کش دار لزج که تمام ثانیه‌هایم را با حجم چگالش پر کرده است تمام بشود.

امروز بعد از نماز سرم را گذاشتم روی مهر و همانطور در حال سجده ماندم. ماندم تا بگویم .... و هیچ نگفتم. چیزی نبود که بشود گفت. فقط در همان حال ماندم. ماندم تا بشنود و به گمانم شنید... صدای نفسهایش سخت نزدیک بود و می‌دانم که گوشش با من بود. .. . حالا اما  من کمی راحت تر نفس می‌کشم...