دستهای نا آشنا

 
آدم اصیلی که اصالتش خسته‌اش کرده است ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢
 

دیگر مثل خودت نیستی. آنکسی نیستی که من برای بودنش ذوق می‌کردم. آن کسی نیستی که من هر روز برای آمدنش لحظه شماری می‌کردم...آن آدمی شده‌ای که دوستش ندارم. آن آدمی که بد نیست اما من نمی‌توانم دوستش بدارم...شاید هم دیگر به گروه خون کثیف افسرده من نمی‌خوری... هر چه هست این شباهتی که دارد ساخته می‌شود را دوست ندارم. شاید بد نباشد ولی چیزیست شبیه خراب کردن یک ساختمان قدیمی اصیل با درختان کاج بلند و حوض کاشی برای آنکه جایش یکی از این ساختمانهایی را بسازی که بلندند و بی هویت و به قول خودت مثل میخ از زمین در آمده‌اند...

شاید خودت ندانی اما شده‌ای مثل همان کسی که هردومان می‌شناسیم. و هر روز داری به آن آدم شبیه تر می‌شوی. هنوز همین جایی و هر روز به آن آدم شبیه تر می‌شوی. آدمی که از ما دور است. بد نیست ولی خوب هم نیست. اصالت شخصیت تو را ندارد. و خوبیهایش مثل خوبیهای تو آدم را به وجد نمی‌آورد...

به خیالم وقتی بروی،  وقتی دیگر اینجا نباشی، وقتی آن آدم تنها کسی باشد که هر روز ببینی می‌شوی خود آن آدم...  آنوقت شاید بعد‌ها خیلی بعد تر از اینها من و تو آنقدر غریبه بشویم که هر کداممان برای دیگری نقشی باشیم از یک خاطره قدیمی... مثل یک عکس کهنه که آنقدر زیبا نیست که قابش کنی و بگذاری جایی  که همیشه  بتوانی ببینی ولی آنقدر هم زشت نیست که با خیال راحت رهایش کنی توی زباله‌دانی ... می‌ماند برای هر وقتی که قرار است خاطره‌های قدیمی را زیر و رو کنی... برای هر وقت که بخواهی بگویی راستی یادش به خیر فلانی هم بود... و من چقدر دلم می‌خواهد آنوقت لااقل این یادش به خیر را حتما بگویی...