دستهای نا آشنا

 
یک ماجرای ساده...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤
 

نگاهم می‌کنی و می‌گویی" یعنی خودت نمی‌دانی؟ "و من جواب می‌دهم" می‌بینید که نمی‌دانم... نمی‌خواهم هم بدانم. یعنی ندانم برای خودم بهتر است." نگاهت می‌کنم و راستش را بخواهی از قیافه مادر مرده‌ای که به چشمان عسلیت داده‌ای لجم گرفته است...

سرت را نزدیک گوشم می‌آوری و می‌گویی" می‌دونی... من از همان اول که شما رو دیدم تصمیمم را گرفتم... خوب راستش مریم جان تقصیر من نیست که تو با همه فرق داری."

 جواب می‌دهم" نه... اینرو هم نمی‌دونستم... نمی‌خوام هم بدونم...اصلا هم نمی‌فهمم چی باعث می‌شه به خودتون اجازه بدید بنشینید اینجا کنار من و سرتون رو اینقدر نزدیک بیارید و بوی سیگارتون رو رها کنید توی صورت من..."

سرت را عقب می‌بری و یکجوری نگاهم می‌کنی که دلم می‌ریزد...

حرفی نمی‌زنی. بلند می‌شوی و توی اتاق قدم می‌زنی ... قدم می‌زنی و صدای پایت توی سرم می‌کوبد...

رویت را می‌چرخانی و می‌گویی "خیال کردی کی هستی؟ خیال می‌کنی من کی هستم؟ اگر می‌بینی در جوابت حرفی نمی‌زنم مال دل بی صاحبی است که از دستم لیز خورده خانم. ... والا خیال می‌کنی من کم آدمی هستم برای خودم...همین خانم غفوری رو می‌بینی مرده برای یک سلام و احوال ساده من... اصلا فکر می‌کنی من اگر آدمی باشم که بخوام وقتمو تلف اینجور آدما کنم از قبیل این خانوم کم دم دستم ریخته؟ کم منتمو می‌کشن؟"

نگاهت می‌کنم. حرفهایت تمام نگرانی ‌ام برای حرفی که زدم را از بین می‌برد... بی اختیار یکجوری نگاهت می‌کنم که بفهمی از خودت، علاقه‌ات، دلت، بوی سیگارت، بوی ادکلنت، اتاقت، شرکتت و هر چیز دیگری که به خاطر داشتنش اینقدر جسور هستی بدم می‌آید... 

هر دو دستت را می‌گذاری روی میز و رویشان تکیه می‌کنی... صورتت را نزدیک می‌آوری و می‌گویی" خانم من چه کار کنم شما باور ‌کنید که فقط می‌خوام رو دوستی من حساب کنید. من می‌خوام درک کنید که من براتون چقدر ارزش قائلم . اصلا می‌خوام بدونی من به این دوستی نیاز دارم...؟" چندشم می‌شود. سرم را عقب می‌برم.  رویم را می‌چرخانم و جواب می‌دهم" من چکار کنم که باورتون بشه که این دوستی به هیچ وجه برام جالب نیست... در ضمن اینطور حرف زدن هم فکر می‌کنم مناسب شخصیت شما نباشه..."

دوباره شروع می‌کنی به قدم زدن توی اتاق که در می‌زنند. قبل از آنکه حرفی بزنی در اتاق باز می‌شود. خانم غفوری وارد اتاق می‌شود. لبخند صورتت راپر می‌کند و می‌گویی" به به خانم... . بفرمایید . ما رو سر افراز فرمودید. همین الان داشتم به خانم رضائی می‌گفتم این خانم غفوری از سرمایه‌های ما هستند تو این شرکت "و یکی از آن چشمکهای چندش آورت می‌زنی ...

تمام صورت خانم غفوری غرق لبخند می‌شود. سرش را با عشوه عقب می‌برد و صدای خنده‌اش توی گوشم می‌نشیند... سرش را می‌گرداند سمت من ... با یک حالت مشکوک و پرسشگر نگاهم می‌کند و می‌گوید" لطف دارید به من... البته شما و مدیریتتونه که بزرگترین سرمایه این شرکته... اما انگار من دیر اومدم؟ آره؟" و حالت مشکوک نگاهش بیشتر می‌شود...

با لبخند جواب می‌دهی" نه عزیزم. خیلی هم به موقع اومدی ... خانوم رضائی هم تازه رسیده بودند..."

.

از اتاق بیرون می‌آیم و می‌روم به سمت پله‌ها.... سرم گیج می‌رود. سرم پر است از بوی سیگار و ادکلن و  رد نگاه‌های چندش آور و کثیفت... صدای خنده خانوم غفوری هنوز شنیده می‌شود... بلند و کشدار و پر عشوه...و من سرم عجیب گیج می‌رود...