دستهای نا آشنا

 
عصر پاییزی ما...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
 

استکان چایت را برمی داری و یک نفس سر می‌کشی. همیشه همین کار را می‌کنی... استکان چایت را یک نفس سر می‌کشی و ساکت خیره می‌شوی به گلهای رومیزی...

 من اما همیشه فنجان چایم را توی دستانم می‌گیرم و طعم تلخ چای را مزه مزه‌ می‌کنم. مزه مزه می‌کنم چای را با تصویرت در نگاهم که نشسته‌ای مقابل این آسمان بلند با تمام ابرهای سفید پراکنده‌اش. و باد پاییز که می‌آید زیر سادگی سقف ایوان  و دستی در موهایت می‌برد و می‌رود . من طعم چای تلخ را  با تصویر خودم در عمق چشمهایت که در آن موهایم در باد آشفته شده اند دوست دارم.

عصر مهربانیست که دلم نمی‌خواهد تمام بشود. دلم نمی‌خواهد لذت این لحظه‌های شیرین برود جایی میان خاطره‌های کهنه مان گم بشود. نمی‌دانم اما این عصر خوب دنباله کدام رویای شیرین است که از گذشته‌های دور در ذهنم جا مانده است؟

چه اهمیتی دارد؟ من به همین خوشبختی ساده دلخوشم. حتی اگر قرار باشد از تمام رویاهای ذهن من فقط همین چای نوشیدن هایمان رنگ حقیقت پیدا کنند. همین  تصویر زیبا که در آن من نشسته‌ام مقابلت و تو چایت را یک نفس سر می‌کشی و ساکت خیره می‌شوی به گلهای رومیزی، به قوری چای، به قندان چینی و سر آخر به چشمهای من که دارند  با اشتیاق نگاهت می‌کنند و  موهایم در عمق تاریک چشمهایت در باد می‌رقصند...