دستهای نا آشنا

 
فاصله انکار ناپذیر...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
 

سرم را که بلند می‌کنم می‌بینم روی مبل مقابلم نشسته‌ای و داری نگاهم می‌کنی. رویم را می‌گردانم و خیره می‌شوم به یکی از تابلوهای روی دیوار. دلم نمی‌خواهد قطره اشک کوچکی که گوشه چشمم نشسته است را ببینی. دلم نمی‌خواهد حرفی به میان بیاید و بپرسی که چرا ساکت شده‌ام... چرا گریه‌ام گرفته است...

خسته‌ام. از تو و حرفهایت که امروز مدام ذهنم را آزارداده است. از تو که هنوز هم خیلی وقتها فکر می‌کنم اخلاقت را نمی‌شناسم.... از تو که هنوز هم با من غریبه‌ای... بعد از اینهمه وقت. و عجیب اصرار داری که غریبه بمانی...

چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم شعر موزیک ملایمی را که پخش می‌شود در ذهنم مرور کنم. از آن وقتهایی است که هیچ دلم نمی‌خواهد حرف بزنم. درست نمی‌دانم  در این لحظه چه چیزی رنجم می‌دهد؟ نمی‌دانم اگر بخواهم از ناراحتی‌ام چیزی بگویم از چه باید حرف بزنم... اما با همه اینها ناراحتم. آنقدر ناراحت که اگر بخواهم می‌توانم ساعتها گریه کنم...

حرفی نمی‌زنم. دلم نمی‌خواهد از حرفهای دلم چیزی بدانی... مفاهیم تو با مفاهیم من متفاوت است. نگاهم می‌کنی و رنگ نگاهت اگر چه مهربان است اما نشان می‌دهد که ازمن و احساسم در این لحظه درکی نداری. دلم گرفته، حرف زدن دردی از ناچاری این لحظه‌ام دوا نمی‌کند... گرچه سکوت هم قدری فضا را آزار دهنده کرده‌ است اما از حرف زدن‌های بی‌فایده بهتر است...

 ساکت می‌نشینم و فکر می‌کنم به تنهایی تو، تنهایی خودم و اینکه جنس تنهایی های ما چقدر با هم متفاوت است. اصلا تنهایی هر آدمی دنیای خاص خودش را دارد و  در دنیای تنهایی تو هیچ رنگی از خستگی‌های من نیست. خستگی‌های من دیگر همه از سر ناچاری و تکرار است و خستگی‌های تو شاید رنگی باشد از ابهام مه آلود سالهای آینده ... از سردرگمی‌هایی که من قبل تر از اینها گذراندمشان...

حالا اینجا نشسته‌ام و تو داری مرا با تمام خستگی‌ام ، با قطره اشک سریده بر گونه‌ام نگاه می‌کنی و فکر می‌کنم چه خوب است که لااقل مجبور نیستم این حرفها را رودرو برایت بگویم. گرچه به خیالم تو هم مثل من هر روز به عمق این فاصله انکار ناپذیر میانمان ایمانت بیشتر می‌شود. بعد روزی خواهد رسید که این ایمان آنقدر قوی بشود که حکم بی تغیرش جدایی‌مان باشد... آنوقت شاید در روزگار تو جای مرا دلتنگی‌ات پر کند و  در روزگار من جای تو را سردرگمی گزنده همیشگی‌ام. حس آشنایی که دلیلی برای راندنش وجود نخواهد داشت. چون ایمان ما آدمها همیشه حرف آخرمان را می‌زند ... و ایمان محکم ما به این فاصله فراخ میانمان حرف آخرش همین جدایی است...  مثل ماشینی که در سراشیبی سقوط در یک دره بیافتد و هیچ ترمزی نتواند اتفاق ترسناک متلاشی شدنش را به تاخیر بیاندازد... حالا به گمانم ما هم در سراشیبی دره همین فاصله انکار نا پذیر میانمان به سرعت به سمت جدایی‌مان در حرکتیم ... اتفاق گزنده‌ایست که رخ خواهد داد  و شاید هیچ چیز وقوعش را به تعویق نیاندازد. باور کن حس آدمها هیچ وقت اشتباه نمی‌کند ... ایمان  من و تو به فاصله میانمان حکم جدایی را مدام در گوش رابطه‌مان زمزمه می‌کند... نمی‌شنوی؟؟  من اما می‌دانم که می‌شنوی. می‌دانم...