دستهای نا آشنا

 
تو یی که من عاشق عریانی ذهن دیوانه‌اش هستم...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩
 

وبلاگش را دوست دارم. یکجوری می‌نویسد که آدم را غرق خودش می‌کند. حرفهای نوشته‌اش همان چیزهایی است که می‌دانم هر وقت توی خودش می‌رود دارد توی ذهنش به صفشان می‌کند. یا همان حرفهایی که وقتی بیرون می‌رویم و ساکت و سیخ راه می‌رود، دارد درباره شان فکر می‌کند. همان حرفهایی که وقتی می‌ترسد، وقتی نگران است، وقتی یاد خاطره‌های خوب و بدش می‌افتد، وقتی به چیزهای بزرگ فکر می‌کند توی ذهنش رنگ مِی‌گیرند و بالا میآیند.... حرفهای نوشته‌هایش شبیه همان هایی است شاید که توی آن سررسید جلد سبزش می‌نویسد و هیچ وقت از خودش جدایش نمی‌کند...

حرفهایش را که می‌خوانم انگار دارم از نزدیکتر می‌بینمش. مثل وقتی که جایی آرام بنشینی و  به کسی که دوستش داری خیره بشوی بدون اینکه خودش بداند با چه لذتی داری نگاهش می‌کنی... نگاهش کنی و از دیدنش لذت ببری... وقتی نوشته هایش را می‌خوانم خیالم راحت می‌ شود. نوشته‌هایش برای من مثل ردپایی است که از یک آدم آشنا جا مانده است. ردپایی که تو را به جای دقیقی نمی‌رساند اما نشانه‌ایست برای آنکه بدانی صاحبش حدودا کجاست... چقدر دور است یا چقدر نزدیک...

یک وقتهایی هست که می‌نشید یک جایی همین دورو برها و مچاله می‌شود روی سررسید سبز رنگش و می‌نویسد... و من می‌دانم که حرفهایی که می‌نویسد را نمی‌‌شود گفت. یک چیزهایست که توی خلوت آدم معنی دار می‌شوند. یک حرفهایی است که اگر کسی بخواندشان آدم حس می‌کند یکهو جلوی چشم همه لخت شده است. از آن حرفهایی که عریانیشان  فقط توی تنهایی قشنگ است... مثل مردی که زیبایی های عریان زنش را را فقط برای خودش بخواهد و  اگر کس دیگری آن عریانی خصوصی را ببیند حس می‌کند از اول هم مال خودش نبوده‌اند. از بودنشان و از دوباره دیدنشان حس دلهره و نخواستن پیدا می‌کند... اینست که وقتی اینجا می‌نویسد از خواندن حرفهایش لذت می‌برم. خواندن حرفهایی که با آن لحن پخته نوشته شده‌اند حس خوبی دارد برای کسی مثل من ... خواندنشان همان نشانی مهربانی را به دستم می‌دهد که مرا به حوالی ذهنش‌‌اش می‌رساند. خیالم را راحت می‌کنم که  هنوز توی سکوتش، توی دنیای دفتر جلد سبزش گم نشده است. هنوز هم دیده می‌شود. هنوز هم همین جاست. همین نزدیکی ... و برای من همین کافیست...

به خیالم همین خودش خیلی هم خوب است...