دستهای نا آشنا

 
دارم از زلف سیاهم گله چندان که مپرس...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
 

 چشمهایم را باز می‌کنم و تو را می‌بینم که خم شده‌ای روی صورتم و با دقت نگاهم می‌کنی... با همان نگاهی که هنوز هم در آن هزار جور حرف برای شنیدن هست.... با همان چشمهایت که پرند از آن رنگ عسلی بی انتها...

 تو اینجایی... و لابد اول نشسته‌ای لبه تخت. بعد دستت را فرو برده‌ای لای موهایم که به خیالم از حرارت تب خیس شده‌اند... تو اینجایی و دستهایت حالا دارند موهایم را نوازش می‌کنند. من اما باورشان نمی‌کنم. باور بودنشان برایم سخت است اما شیرین . چشمهایم را می‌بندم و شیرینیش را توی ذهن تب آلودم مزه مزه می‌کنم. به ادامه خوابم فکر می‌کنم که تو در آن روی لبه تخت نشسته‌ای و دستت دارد موهایم را مهربان نوازش می‌کنند...

چشمهایم بسته است و فکر می‌کنم که حتما داری به موهایم نگاه می‌کنی. شاید از خودت می‌پرسی که چقدر بلند شده‌اند؟ و شاید هم یادت میآید که آخرین باری که مرا دیدی، موهایم چقدر کوتاه  بودند. کوتاه تا کنار گوشهایم... یادم می‌آید آنروز وقتی موهای کوتاهم را دیدی طوری نگاهم کردی که بی اختیار پرسیدم " خیلی زشت شدم با این موها" و تو با همان نگاه گفتی "نه" و حسرت موهای بلندم که دیگر نبودند توی چشمهایت موج زد ...

می‌دانی... اگر توی خواب نبودم، اگر تب نداشتم، حتما بلند می‌شدم که برایت شربت بیاورم و تو آنوقت می‌دیدی که موهایم تا کمرم بلند شده‌اند. و حتما جا می‌خوردی که موهای به آن کوتاهی که گوشهایم را هم نمی‌پوشاندند حالا تا کمرم رسیده ‌اند. آنوقت من می‌توانستم ببینم که مو‌های بلندم چه حسی را در نگاهت می‌سازند؟

برای من اما بلندی این موها حس دلتنگی می‌آورد. برای من بلندی این موها یعنی   " خیلی وقت "....  و "خیلی وقت" زمان درازیست که از آخرین بار بودن تو  در کنار من گذشته است. زمان درازی که توی آن موهای کوتاه من آنقدر بلند شده‌اند که به کمرم رسیده‌اند. و  توی این زمان دراز من هر روز صبورانه در برابر آینه ایستاده‌ام و جمشان کرده‌ام که رها نباشند روی شانه‌هایم پی خیالات خام. پی دلبری های بیهوده .. وقتی تو نبودی دیگر چه اهمیتی داشت که چقدر بلند باشند؟ چقدر زیبا باشند؟

 اصلا گیسوان سیاهی که ترا آنطور که باید بی سرو سامان نکرد، چه فرق داشت که  چقدر بلند شده باشد؟... بی سرو سامانی زلف سیاه من هم مثل همه جای این روزگار وارونه ماند برای خودم بعد از رفتنت... آرام و قرار من هم بعد از تو دیگر بازنگشت.  همان بی سر و سامانی دلم برایم بس بود، آشفتگی گیسوانم دیگر به چه کارم می‌آمدند؟

.

حالا هم این دل سرگشته خوب می‌داند، آمدنت خام خیالی هذیان و داغی تب است. وگرنه تو کجا و اینجا کجا... نوازش تو کجا و گیسوان من کجا ... دیگر باور کرده‌ام که قصه کوتاه بودن تو با قصه بلند گیسوان من هیچ وقت یکجا تعریف نمی‌شوند...

همان وقتها هم که بودی شاید خواب بوده‌ام منه ساده دل... خودمانیم اما... خیال بودنت هذیان تبم را دلچسب و خیال انگیز کرده است. فقط می‌ترسم خواب دستان نوازشگرت موهایم را هوایی کرده باشند. می‌دانم. بعدن این تب که تمام بشود، این خواب که به بیداری برسد... دلتنگیشان  برای نوازش می‌ماند روی دست من ...

 

پا نوشت:  اشاره‌ایست ناقص به آن غزل حافظ با مطلع " دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس   که چنان زو شده‌ام بی سروسامان که مپرس."