دستهای نا آشنا

 
فسیلی با نقشی باستانی از یک زندگی ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
 

باورتان نمی‌شود که بیهوده ترین آدمی هستم که می‌شناسم. که پرم از کارهای بیهوده، احساسات بی ریشه، حرفهای بی‌اساس که در ویترین روزمرگی زندگی‌ام خودنمایی می‌کنند.... بیهودگی ها را که بردارم می‌بینم همه جای ویترین زندگیم تهیست. تهی از هرچه که خوب است. تهی از هرچه که بشود به امیدش زندگی  واقعی کرد. زور می‌زنم اما که آدم خوبی باشم. اصلا خوب بودن هایم  هم مثل همه‌ی کارهایم تهی است. مثل همه آدمها با هویت و زنده نیست...

خوب بودنهای من منحصر است در دغدغه داشتن برای رنج آدمهای دیگر. همیشه خیال می‌کنم که باید کاری برای شاد کردن آدمهایی که می‌شناسم بکنم... نه برای اینکه آنها هم کاری برایم بکنند. فقط برای آنکه شاد باشند و مثل من زندگی را سخت نفس نکشند. هر روز از خواب بیدار می‌شوم و در ابری از حماقت که مغزم را احاطه کرده است نگران می‌شوم برای انجام ندادن آن خوبیهایی که از جای نامعلومی در درونم فرمان انجامشان را گرفته‌ام. پر می‌شوم از نگرانی‌های بی هویتم برای آدمهایی که هیچ وقت نگران من نمی‌شوند....

شرطی شده‌ام از بس که غصه‌هایم را چپاندم توی دلم و رنجم آنطور که باید کسی را آشفته نکرده است. عقده‌ای شده‌ام به گمانم. مدام فکر می‌کنم کدام تلاش بیهوده‌ای غصه یکی از آدمهای اطرافم را کمتر می‌کند و برایم همین که دیگر غصه نخورند بس است. به گمانم آنها هم ته دلشان به وسعت حماقتم می‌خندند. حماقت بی پایان من برای خوب بودن های بیهوده... خوب بودن های بی هویت. خوب بودن‌های عقده‌ای در ویترین زندگی ...

دیوانه کننده ترین آدمی شده‌ام که می‌شناسم. آنقدر در این خوب بودن های بیهوده غرقم که یادم می‌رود بیشتر آدمهایی که برایشان نگران می‌شوم برای بودن و نبودنم تره هم خرد نمی‌کنند. نمی‌دانم چرا اما به همه حق می‌دهم که بد حالیم ناراحتشان نکند. حق می‌دهم که ندانند جایی در درونم چنان شکسته‌ام که می‌توانم به تلنگلری فرو بریزم. آنهم برای همیشه...

حالا اما دلم می‌خواهد کسی بیاید و آن تلنگلر تمام کننده را به من بزند. کاش کسی بیاید و با آخرین ضربه‌اش مرا از درون این ابر حماقت بی انتها به بیرون پرتاب کند. من حالا با تمام وجودم آن آخرین ضربه را می‌خواهم. آخرین ضربه فروریزاننده‌ را. آنقدر فروریزاننده که این بیهودگی تنیده به دور روحم را از ریشه بیرون بیاورد. رهایم کند از این رنج مدام چندش‌آورم برای آدمهای دیگر...

 راستش این زندگی با همه چیزش روی دستم مانده است. احساسم، فکرم، دلم دیگر به کارم نمی‌آید. مثل ظرف بلوری ترک خورده‌ای که دیگر به هیچ کاری نمی‌آید اما آدم برای دور انداختنش درگیر عذاب وجدان می‌شود. دورش نمی‌اندازد اما هر روز ترکهای عمیقش را می‌‌بیند و به خودش می‌گوید بگذار بماند هر وقت پایداریش تمام شد، هر وقت خرد شد، دورش می‌اندازم...

 من حالا درست همین حال را دارم. زندگیم همان ظرف بلورین بیهوده‌ی ترک خورده‌ایست که به هیچ بند است و تمام شدن بیهودگی‌‌اش شاید آخرین کاری باشد که برایش مشتاق است... و گاهی این تمام شدن ها چقدر شیرین می‌شوند... ادامه رنج آور این وضع از من یک فسیل بیهودگی خواهد ساخت. می‌دانم.... فسیلی با نقشی باستانی از یک زندگی تمام شده. زندگی‌ای که درست در میان همان فسیل تمام شده است و حالا تنها فایده‌‌ی این فسیل انتقال نقش آن زندگیست ... ویترینیست برای نمایش زندگی. همین و بس ... و عجیب خفقان آور... و من اما  دیگر از این نقش خفقان آور تکراری چندشم میشود ...