دستهای نا آشنا

 
آنجا که ایستاده‌ام ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
 

یک جایی ایستاده‌ام که هیچ جا به حساب نمی‌آید. نه در محدوده عقل و نه خانه دیوانگی. نه در خانه عشق و نه در منزل تنفر. آنجا که ایستاده‌ام مرز دانایی با نا دانستگی‌هاست .

وقتی پر می‌شوم از دانسته‌هایی که دیگران برای حل مشکلاتشان از من می‌ پرسند و  برای درد هیچ کدام از مشکلات خودم کارگر نیست....

وقتی پرم از ترسی که نمی‌دانم چطور می‌شود تمامش کرد.چطور می‌شود روزی شروع بشود که نباشد...

وقتی پرم از اشتیاق بودن با آدمهای تازه‌ای که نمی‌شناسمشان یا آنهایی که می‌شناسم و می‌دانم اشتیاقی برای بودن با من ندارند ....

وقتی دغدغه‌هایم گاهی به نظر خودم هم کودکانه می‌شود  در حالی که می‌دانم من آدمی هستم که از مرز سی سالگی اش مدتیست که گذشته است و حالا باید دغدغه‌هایش مثل آدم بزرگها باشد....

وقتی که مثل یک کودک کوچک منتظر می‌مانم که توی نگاهت حس خواستنم موج بزند و وقتی این حس را نمی‌بینم دلم هوس مردن می‌کند ....

وقتی مثل دختر بچه‌ها دلم هوس می‌کند یک شکلات چوبی بزرگ رنگی گران بخرم و لیس بزنم تا زبانم رنگی بشود....

وقتی هر صبح از خواب بلند می‌شوم و  مثل کودکی‌هایم اعتماد به نفسم را کیلو می‌کنم که ببینم چقدر دیگرش هنوز برایم مانده‌است....

وقتی دور چشمهایم خط می‌کشم و به نظرم می‌رسد چشمهایم دیگر مثل آنوقتها قشنگ نیست .......

نمی‌دانم دارم دیوانه می‌شوم یا این فکر‌ها از سر عقل زیاد توی مغزم وول می‌زند.....

.

دیروز گلناز به فرزانه گفت که خوشبحالت که خواهری مثل مریم داری و به خیالم آمد چه حیف که هیچ وقت هیچ کدام از حرفهای من به کار فرزانه نیامده‌است. بعد به خودم گفتم چه حیف که آنچه که هست هیچ وقت هیچ گره ای از گره‌های نزدیک را باز نمی‌کند....

مهم نیست که حرفهایم بدردش نخورد.... مهم نیست که هیچ وقت نخواهد درددلش را به من بگوید در عوض هیچ وقت کسی غیر از من یادش نمی‌ماند که  برایش شکلات لیسی بزرگ بخرد و  به عشق دیدن برق نگاه شادش به خانه برود. برای من همین کافیست....

دیشب وقتی سرم را بلند کردم و دیدم که با هیجان یک کودک کوچک شکلات بزرگ رنگی‌اش را لیس می‌زند و  از خواندن حرفهای دوستش در چت بلند بلند می‌خندد به خودم گفتم همین خوب است، مگر چه چیزی می‌تواند بیشتر از این دلچسب باشد؟ بگذار من فقط خواهر بزرگی برای لحظه‌های ساده باشم.همین لحظه هاست که می‌ماند ....

راستی راستی نمی‌دانم دیوانه شده‌ام یا ....