دستهای نا آشنا

 
شهری که در درون من است اما همیشه آنقدرها هم نزدیک نیست...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱
 

توی چت از من می‌پرسد: بی اف داری؟

و من می‌گویم: نه....

می‌پرسد: چه حیف... چرا؟ یعنی هیچ کس نبود که تو دلت بخواد باهاش راحت باشی؟

و من می‌گویم: نه.... کسی نیست که بخوام خیلی دوسش داشته باشم.

می‌‌گوید: خوب آره... مسائل عاطفی خیلی مهمه... بدون اونا قضیه یه‌ جورایی می‌شه روسپی‌گری. می‌دونی آدم باید با جی‌اف خودش راحت باشه. اگه جی‌اف یکی باشه مثل یک پسر چرا آدم داشته باشدش؟.... قشنگی‌اش می‌شه یه‌چیزی که آدم رو اذیت می‌کنه.

و من سرم منگ می‌شود. البته کمی.... بیشتر جا می‌خورم از تفاوت تعریفمان از عشق... و از اینکه پنجره دید این آدم چقدر از زاویه نگاه من دور است. حرفی نمی‌زنم... وقتی که عشق برایش از قشنگی جی‌اف شروع می‌شود و به ارضای نیاز به فلان غریزه‌اش می‌رسد... دیگر چه می‌شود گفت؟ و لابد هیچ‌وقت هم نشده که کسی را برای چیزی غیر از اینها بخواهد...

نه حرفی نمی‌زنم. سر و ته مکالمه را هم می‌آورم و خداحافظی می‌کنم اما ذهنم درگیر شده ‌است. دارم به تعریف خودم از عشق فکر می‌کنم و اینکه کدام قسمت عشق است که همیشه مرا غرق در هیجان خودش کرده‌است؟

شاید برای من عشق حسی بوده که با آن توانسته‌ام خودم را بیشتر بشناسم... آخر من هروقت عاشق بوده‌ام مجبور شده‌ام که به درون خودم بپردازم... آدم عاشق که می‌شود انگار شفاف هم می‌شود. فرصتی پیدا می‌کند که نگاهی بکند به شهر درون خودش..... آنوقت است که در خودش آدمهایی را کشف می‌کند که بی‌صدا در آن شهر زندگی می‌کنند و به سادگی رو نشان نمی‌دهند... اما عاشق که می‌شوی یکی یکی پیدایشان می‌شود ... از هزار توی درونت بیرون می‌آیند و جلوی چشمت می‌نشینند. ترا با خودشان می‌کشانند به دنیای خودشان و تو هر ساعت به آب و رنگ یکیشان وا می‌دهی... آنوقت است که می‌فهمی هر آدمی می‌توانی باشی... هر آدمی ممکن است بشوی...و این به‌خیالم همان هنر عشق است.

یادم هست اولین بار که عاشق شدم از زیادی مریم های درونم جا خوردم. از پیدا شدن بعضی‌هاشان توی دلم خجالت ‌کشیدم. به خاطر بعضی‌هاشان خودم را تحسین کردم و به خاطر چندتاییشان هم از خودم بدم آمد...

مریم های جورواجور درون من، مریم های ناشناس، که وقتی عاشق باشم از لایه‌های درونم بیرون می‌آیند. مثلن آن مریمی که همیشه نگران است. نگران خودش، نگران عشقش... یا آن مریمی که دلش برای عشقش می‌تپد آنهم زیاد و مهربانی از قلبش می‌چکد. یا آن مریم بلایی که گاهی دلش بوسه می‌خواهد و دستهای مهربان ... و عشوه می‌ریزد که عشقش تحسینش کند... مریمی هم هست که خجالتی است و همیشه پشت مریمی پنهان می‌شود که با کسی شوخی ندارد... مریمی هست که مغرور است و غرورش را از هر کسی بیشتر می‌خواهد. و در کنارش مریمی زندگی می‌کند که به خاطر عشقش غرورش را دور می‌اندازد....

همه این مریم‌ها آدمهای درون من هستند اما وقتی پیدایشان می‌شود که عاشق باشم. می‌روند توی جلدم و از من هزار جور آدم می‌سازند... وقتی عاشق نیستم اما فقط یک مریم هست. همین مریمی که همه می‌شناسند... همین مریمی که اینجا می‌نویسد... همین مریمی که گاهی تکراری می‌شود و روزمره و خاک گرفته...

من برای همین‌ها عشق را دوست دارم. برای کشف خودم... برای کشفی که مثل بیرون کشیدن سفالینه‌های قدیمی مرموز است و  پر هیجان و بوی زندگی می‌دهد. اصلا به گمانم من عشق را برای  همین عطر سرشار از زندگیش دوست دارم ... برای همین روزمره نشدن... برای همین خاکستری نماندن...