دستهای نا آشنا

 
دیروز...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳
 

 نگاهت باز هم شیشه‌ای شده است .... نگاهت که شیشه‌ای می‌شود حرفهای ذهنت را می‌شود از تویش خواند. به نگاهت خیره می‌شوم که حرفهایت تویش شناورند. اینجور وقتها نگاهت مثل تنگ بلوریست با ماهیهای رنگی ... و فکرهایت با همان سرگردانی بی‌وقفه ماهیها در آب، توی نگاهت دور می‌زنند....

.

حرف می‌زنی و من دوباره سرم گیج می‌رود... چشمهایم را می‌بندم که گرداب سرگیجه مرا در خودش نکشاند... چشمهایم را اگر باز ‌کنم نگاه نگران توست که پیش چشم ‌هایم می‌گردد. تند و بی خستگی... و من اما نمی‌خواهم که این دور مرا ببرد به عمق آشفتگی ذهنت... چشمهایم را می‌بندم و خودم را می‌دهم به دست همان تلاطم آشنای ‌خودم که می‌ترسم توی گور هم رهایم نکند... ذهنم در تاب تکرار حرفهایت می‌رود و می‌آید و من سرم را آرام به شانه خواب تکیه می‌دهم...

.

صبح است. تنم درد می‌کند. تمام شب را با آشفتگی حرفهایی خوابیده‌ام که تا دیروقت توی گوشم خواندی... با خستگی از ترس تکرار اتفاقات ناخواسته.... و افسوس اینکه تو هم مثل من سادگی لحظه‌های خوبت را به غمهای موذی جونده می‌سپاری و می‌گذری...

تمام شبم در فشردگی بازوان این خستگی، گذشته‌است. چشم‌هایم را باز می‌کنم... سرگیجه دست نگاهم را رها نکرده است...

بلند می‌شوم و در جایم می‌نشینم. دستهایم را در آشفتگی موهایم فرو می‌برم. پیشانی‌ام را به سردی کف دستانم می‌سپارم. چشمها را می‌بندم و فکر می‌کنم. به اینهمه سرگشتگی... بی‌فایده است. می‌دانم که خستگی حرفهایت به این زودی‌ها رهایم نخواهد کرد. از رختخواب بیرون می‌آیم و روزم در سردرگمی لحظه‌های مسدود آغاز می‌شود...