دستهای نا آشنا

 
فراموشی قابل درمان است؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
 

پشت دستت می‌زنی و می‌گویی" بشکنه این دست که نمک نداره" . صدای ضربه‌ای که روی دستت می‌زنی به نظرم زیادی بلند می‌رسد... سرم را اما بلند نمی‌کنم. نگاهت نمی‌کنم... به تلوزیون خیره می‌شوم و باز هم حرفی نمی‌زنم...

هرچه بیشتر به حرفهایت گوش می‌دهم حقت در نظرم کمتر می‌شود. می‌دانم که چرا  داری داد می‌زنی. می‌دانم که می‌خواهی با داد و بیدادت به من بقبولانی که حق را باید به تو بدهم... سعی می‌کنم برایت دلیل بیاورم... آرام حرف می‌زنم که تو هم آرام بشوی اما فایده ندارد...تو اما صدایت را  بالا و بالاتر می‌بری...

بلند می‌شوم و از سر ناچاری از اتاق بیرون می‌روم و سعی می‌کنم صدایت را نشنوم... صدایی که با تن بلندش دارد ضعف تو را در خودش پنهان می‌کند... ضعیف هستی و من از دستت عصبانی هستم. نه به‌خاطر ضعیف بودنت... به خاطر جسارت نداشتنت... جسارتی که اگر بود حالا اینهمه از ضعفت نترسیده بودی و لازم نبود داد بزنی تا تقصیر کار بودنت را لابلای فریادهایت پنهان کنی.

توی آشپزخانه می‌روم ، گیجم اما. صدایت هنوز شنیده می‌شود.... کلماتت در فاصله میانمان مبهم شده‌اند اما تحکم فریاد‌هایت هنوز هم روشن است...

 قندان را پر می‌کنم و فکر می‌کنم. باشد.... مقصر کس دیگری است.... هر کسی به جز تو. اصلا مقصر شاید منم. شاید هم حماقتم باشد که باعث شد،  فکر کنم از آن آدمهایی هستی که حرف حساب می‌فهمند...

صدایت هنوز شنیده می‌شود و حالا جدا قبول دارم که مقصر منم با این فراموشی لعنتی‌ام که باعث می‌شود یادم برود" تویی که همیشه خوبی." به چه قیمتی اما مهم نیست ... بهر قیمتی.

هنوز داری  فریاد می‌زنی و  از خودت دفاع می‌کنی. من اما خودم را با چای ریختن سرگرم کرده‌ام و در صدای جوشیدن کتری ذوب شده‌ام...