دستهای نا آشنا

 
همانی که منم...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦
 

ایستاده‌ام ساکت و خودم را توی شیشه تیره‌ی واگن مترو نگاه می‌کنم. به خطوط صورتم خیره مانده‌ام و فرم چشمها و ابروها و... همه چیز همان است که همیشه بوده است. همان چشمها با همان نگاه همیشه‌شان و همان اندوهی که ته‌ چشمها نشسته است و هیچ وقت تمام نمی‌شود..... ده سالی می‌شود که همین قیافه‌ام را دارم. قبل تر از آن تصویری که از خودم داشتم با این تصویر فرق زیادی داشت. گل خام بی‌رنگ و نقشی بود که باید عوض می‌شد. آنوقتها تصویرم از خودم موقتی بود. خیلی موقتی... مبهم بود و لرزان. و مثل تصویری که در آب یک برکه نقش می‌بندد مواج بود و پر حرکت. مدام روشن و تاریک می‌شد و با اندک موجی محو ...

اما حالا تصویرم ثابت است. تصویرم از "مریم رضائی" تصویر ثابتی است که دیگر زیاد تغییر نمی‌کند.  یادم نیست این تصویر از کجا با من همراه است. شاید از سالهای دانشجویی‌ام توی آن شهر دور... گاهی فکر می‌کنم به آن روزها که حالا اینقدر دورند از من و از خیالاتم... روزهایی که یک دوره‌ای همه زندگیم بودند. همه روزگارم... اما حالا خاطراتشان آلبوم کهنه‌ایست که به‌درد گاهی ورق زدن می‌خورد و بس...

یادت هست آنروز وقتی صبحانه می‌خوردیم گفتم " آنوقتها هیچ تصویری از "مریم" نداشتم... " این کشف همان موقع‌ام بود. همان وقتی که با تو نشسته بودم و از پنجره به آبی آسمان تازه باریده صبح خیره شده بودم و پهنه شیروانی‌های آلومینیومی غرق آفتاب تمام نگاهم را پر کرده بود. به خودم فکر کردم که قبل از زندگی در آن شهر دور هیچ کس مرا نمی‌شناخت. حتی خودم... سایه‌ای بودم که نبود. می‌آمد و می‌رفت اما نقشی نداشت. سایه بود تنها. یک سایه مبهم و تیره بدون هیچ خطی برای جدایی بخشهای گوناگون شخصیتم... سایه‌ای که ترکیبی بود از خودم و آدمهای دورو برم. طرح خامی‌بود از آنچه دیگران گفته بودند که باید باشم...

اما من توی آن شهر دور توی تمام آن ساعتهای تنهایی تمام نشدنی‌ام بود که خودم را شناختم.  توی تمام آن لحظه‌های غرق در بوی شور دریا و شکوه سرخ غروب خلیج بود که من آرام آرام تبدیل شدم به همین دخترکی که حالا  اینجا در واگن مترو خیره مانده است به تصویر خودش در تاریکی شیشه‌ها.....

سخت بود اما خودم را به هر زوری که بود کشف کردم. خودی که آنوقتها هیچ کسی نبود. همان دخترک غریبه‌ای که کسی مجال نمی‌داد تا بشود این آدمی که لااقل می‌داند کیست. یا می‌داند کی‌باشد بهتر است. آن روزهای گرم و تلخ بود که فرصتی شدند برای آنکه مریم امروز از پشت تمام پرده‌های هزار لایه درونش بیرون بیاید.

 آنروزی را که به خانه برگشتم تا بمانم هنوز یادم هست . وقتی که برگشتم آدم دیگری بودم. آدمی که به حالایم نزدیکتر بود تا کسی که روزی از آن خانه رفته بود تا توی شهر دیگری درس بخواند و آنقدر پدیده‌ی تازه‌ای بود که کسی ذوق درکش را نداشت چون با هیچ کدام از الگوهای سردرگم آدمهای خانه‌اش همگونی نداشت. کسی بود که دیگر " نه‌" های همیشه‌ی بی دلیل را نمی‌پذیرفت و برای خودش حرفهایی داشت که می‌خواست شنیده شوند. و چقدر سخت گذراند تا بپذیرند آن گل بی نقش و رنگ حالا ظرفیست لعاب خوره و کوره دیده...

ظرفی که با آنچه می‌خواستند فرق داشت اما زنده بود. چیزی بود مثل یکی از آن سفالینه‌های آبی لاجوردی براق که ساده‌اند اما هویتشان را در برق آبی رنگشان می‌توان دید و  رنگی از زندگی را شاید...

امروز که به تو رسیده‌ام همان هویت تمام چیزیست که دارم. تمام چیزی که می‌‌توانم به آن مباهات کنم. تمام آنچه که مرا می‌سازد. همان منی از روزهای دور دانشجویی‌ام با من همراه است. همان منی که آنروز را با تو صبحانه خورد. همان منی که گاهی توی خیابان با تو قدم می‌زند. همان منی که خیلی وقت است که خسته است. همان منی که روزی می‌گذارد و می‌رود که بازهم خودش بماند. همان منی که تصویرش حالا توی سیاهی شیشه‌های واگن مترو نقش بسته است و ته چشمهایش اندوهی هست که قرار است برای همیشه بماند...