دستهای نا آشنا

 
سایه ترسناک بغض آور
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
 

با چشمهای درشت سبزت خیره نگاهم می‌کنی و دلم می‌خواهد بدانم وقتی اینطوری نگاهم می‌کنی چه فکری از ذهنت می‌گذرد؟

حرف می‌زنی که من اصلا گوش نمی‌دهم.راستش دارم به رنگ پوستت و رنگ موهایت و رنگ چشمهای درشت میشیت فکر می‌کنم و مدام از خودم می‌پرسم در این قیافه ساده چه‌چیزی هست که من دوستش دارم؟

به حرفهایت گوش نمی‌دهم ،می‌دانم چه حرفهایی می‌زنی.می‌دانم که چه جواب هایی باید بدهم.مهم نیست .به چشمهایت نگاه می‌کنم ....

.

توی بلوار کشاورز  داریم می‌رویم به سمت ولیعصر. دلم می‌خواهد بگویم همه چیز را سخت نکن. من دلم دوستی های ساده می‌خواهد آدمهای ساده و از منطقی که پشت هر حرف ساده‌ مثل سایه ای ترسناک نشسته بدم می‌آید . من دلم حرفهایی می‌خواهد که منطق عقلی ندارد  اما دلنشین است و درست...

.

سرم را پایین انداخته‌ام و قدمهایم را تند کرده‌ام. تو داری با تلفن همراهت حرف می‌زنی. دارم فکر می‌کنم من وقتی از خانه بیرون آمدم فقط دپرس بودم ولی حالا آنقدر منطق و حرفهای پیچیده  به خوردم دادی که دلم می‌خواهد گریه کنم . می‌دانم خودت هم حالت اگر به بدی من نباشد بهتر نیست ...

کاش این پروژه لعنتی تمام بشود که دیگر منطق این دوستی ساده هم ته بکشد. این را می‌گویم چون فکر می‌کنم اگر با این عینک منطق بخواهی به من نگاه کنی حتما آدم ترسناکی را داری می‌بینی که نمی‌دانی چرا باید اینقدر زود صمیمی شده باشد.

بغض گلویم را می‌گیرد...

.

داریم خداحافظی می‌کنیم.دوباره به چشمهایت خیره می‌شوم .به خیالم می‌رسد چشمهایت و رنگ پوستت برایم یاد روزهای گرم را میآورد. یاد بوی شرجی و عطر برگهای اکالیپتوس. یاد خارک و کونار و  لوز . یاد جنوب  را میآورد. یاد آن روزها.... و این کشف دلتنگ ترم می‌کند...

سرسری خداحافظی می‌کنیم .بغض گلویم را گرفته. تلفن همراهم را بر می‌دارم و به رضا زنگ می‌زنم ، که  لااقل این غروب سنگین خفه دیوانه‌ام نکند...