دستهای نا آشنا

 
رنگ... رنگ تند خاطره‌هایی که...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧
 

توی فضای نیمه تاریک کافی شاپ، روبرویم نشسته‌ای و با فنجان قهوه‌ات بازی می‌کنی. مدام روی صندلی‌ات جابجا می‌شوی. گاهی هم سرت را بالا می‌آوری و نگاهم می‌کنی. نگاهت اما پراست از حرف. حرفهایی که نگفتنشان دارند اذیتت می‌کنند و حتما نمی‌دانی چطور باید گفته بشوند...

هر بار که سرت را بلند می‌کنی، توی چشمهایت خیره می‌شوم. ساکت نگاهت می‌کنم و حرفی نمی‌زنم. وقتی هم که نگاهم نمی‌کنی خودم را با ته مانده کیک توی بشقابم سرگرم می‌کنم.

حس عجیبی دارم. فضای این کافی‌شاپ مرا می‌برد به یک خاطره‌ی دوری که درست نمی‌دانم چیست. تصویر مبهمی است که جلوی چشمم می‌آید و می‌رود. چیزی مثل سایه‌ی محو رنگی که از روی بوم پاکش کرده باشی. اثری که ناچاری زیر هزار لا رنگ تازه پنهانش کنی و می‌دانی بعدها هیچ کس نخواهد فهمید که کدام رنگ بوده است که در موج پشیمانی‌ ذهنت پاکش کرده‌ای...

می‌دانی، به خیالم خاطره‌ها هم رنگ داشته باشند. مثلا آن خاطره‌‌هایی که توی اولین‌های آدم‌ها ساخته می‌شوند، همیشه رنگهای تندی دارند. از آن اولین‌هایی حرف می‌زنم که آدم در آنها، عمق لحظاتش را با کس دیگری شریک می‌شود. لحظه‌هایی که در سادگی‌ مرموزشان جذبه خاصی برای بودن کس دیگری وجود دارد... یک چیزهایی مثل حس اولین قدم زدنت با کسی که دوستش داشته‌ای یا حس اولین باری که دستش را توی دستت گرفته‌ای. یا احساس آن وقتی که برای بار  اول بغلش کرده‌ای و از گرمای دلچسب تنش هیجان زده شده‌ای...

همیشه توی این لحظه‌ها خاطره‌هایی ساخته می‌شوند که مثل تاش یک رنگ تند روی بوم ذهن می‌نشینند، و تا همیشه هم می‌مانند... بد و خوب این ثانیه‌ها زیاد مهم نیست. مهم حسشان است. حسی که  توی ذهن می‌سازند... بعضی وقتها اما بعد از مدتی رنگ تندشان ذهن آدم را دیوانه می‌کند. بیچاره می‌‌شوی از حضورشان بر سفیدی ذهن که از پشت هر اتفاقی پیداست. آنوقت است که مجبور می‌شوی پاکشان کنی. پاک کنی که زندگی‌ات رنگ عادی خودش را بگیرد ... و پاک می‌کنی. اما ذهنت دیگر مثل اول سفید نمی‌شود، همیشه سایه‌اش همانجا می‌ماند. سایه‌ای که هیچ وقت دیگران نمی‌دانند چگونه زیر خروار خروار خاطره‌ی تازه پنهانش کرده‌ای. اما خودت، خوب می‌دانی که هست. همیشه همانجاست روی صفحه ذهنت.

برای من که اینطوری بوده‌ است. بعضی خاطره‌ها را از روی ناچاری‌ام پاک کرده‌ام. اما همیشه اتفاقات ساده‌ای هستند که اثرشان را به یادم بیاورد. چیزی مثل همین اتفاق ساده که اینجا روبروی تو توی فضای نیمه تاریک و دودآلود این کافی‌شاپ دنج نشسته‌ام و به چشمهایت نگاه می‌کنم. به نگاهت خیره می‌شوم و به آن رنگ تند پر هیجانی فکر می‌کنم که زمانی خودم از صفحه ذهنم پاکش کرده‌ام و سایه‌اش اما برای همیشه مانده است. همانجا روی صفحه سفید ذهنم...

تو هنوز هم با فنجانت بازی می‌کنی و حرفی نمی‌زنی... و من فقط به حرفهای چشمهایت گوش می‌کنم و به رنگ تندی فکر می‌کنم که همین حالا با حرفهای نگاهت داری روی ذهنم مینشانی ....

تو می‌گویی روزی می‌رسد که ناچار بشوم دوباره همه چیز را پاک کنم؟؟؟