دستهای نا آشنا

 
برای تولد تویی که اینهمه دوستت دارم....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳
 

وسط شلوغی جمع ساده‌ و دوستانه‌مان، توی نور فشفه‌های روی کیک، روبرویت ایستاده‌ام و به تو نگاه می‌کنم که توی دوربین علی لبخند می‌زنی...

توی چشمهایت برق شادی نشسته و من نمی‌دانم چرا یاد آنروزی می‌افتم که تو خجالتی و سر به زیر آمدی توی کارگاه ساخت تیزر همایش آی تی و خودت را به من معرفی کردی. گفتی قرار است با ما کار کنی و از همان روز شدی همکار خوبی که حالا برایم فقط یک همکار نیست.

من ایستاده‌ام درست روبروی تو و دارم به روزهای شش سال دوستیمان نگاه می‌کنم. به همه‌ی آن روزهای خوبی که با هم کار کرده‌ایم. همه‌ی آن ساعتهای خوبی که در کنار هم طرح می‌زدیم. به تمام آن طرحهایی که با هم اجرایشان کرده‌ایم. برایشان ذوق کردیم و تحویل مشتریهایمان دادیم...
یاد تمام آنروزهایی می‌افتم که با هم از سر کار به خانه برمی‌گشتیم و توی راه حرف می‌زدیم. آنروزهایی که تویشان با هزار شور و شوق دفتر کارمان را ‌ساختیم. روزهایی که با استرس برای تحویل کار تا دیر وقت کار می‌کردیم. روزهای خوبی که تویشان گفتیم، خندیدیم، دعوا کردیم، قهر کردیم و آشتی. یاد همه‌ی مشکلاتی می‌افتم که با هم تقسیمشان کردیم و توی همه‌ی آنها تو با اخلاق خوبت، صبورانه با تلخی اخلاق بد من کنار آمده‌ای و مرا شرمنده کرده‌ای...

به لبخندت نگاه می‌کنم و حس می‌کنم که مدتهاست برای من چیزی بیشتر از یک همکار خوب و یا یک دوست صمیمی هستی. راستش بیشتر از این حرف‌ها دوستت دارم... تو بیشتر برادر کوچک مهربانی هستی که قبل از تو نداشته‌ام... برادر کوچک مهربانی که توی همه‌ی روزهای بد و خوب این شش سال کنار من بوده و  چقدر دلم می‌خواهد همیشه بماند.

نمی‌دانم این حرفها را قبلا هیچ وقت گفته‌ام یا نه؟ اما به بهانه‌ی تولدت هم که شده دلم می‌خواهد بگویم برای من عزیز تر از آنی هستی که فکر می‌کنی یا حتی به نظر می‌رسد... دلم می‌خواهد بدانی که از صمیم قلب برای همه‌ی صمیمیت گرم و پر لطفت ممنونم.

به بهانه‌ی تولدت می‌گویم که دلم می‌خواهد همیشه پر باشی از لبخند، امید و عشق و سر بلند بمانی...