دستهای نا آشنا

 
یک پست بی نام...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤
 

دو تا کارت مهمان را از توی پاکت در می‌آوری و می‌گویی" تنهایی نیایی ها... بهت خوش نمی‌گذره. با یکی از این دوستای باحال و پایه‌ات بیا که به خاطرشون ما رو دیگه تحویل نمی‌گیری."

زهر کنایه‌ات را حس می‌کنم و به روی خودم نمی‌آورم. کارت عروسی را از دستت می‌گیرم و نگاه می‌کنم.  اسم دوتا از دوستانمان بالای کارت نوشته شده است. همراه با یکی از این شعر‌های معمول کارت‌های عروسی و آدرس محل جشن که خیلی گذری می‌خوانمش...

کارت را روی میز می‌گذارم و نسکافه‌ام را هم می‌زنم و می‌گویم " من فکر نکنم بیام. کارتهای مهمانشو ببر. زنگ می‌زنم می‌گم به بچه‌ها که نمی‌تونم بیام. بعدا می‌رم خونشون. "

یک ابرویت را با همان عادت همیشه‌ات بالا می‌بری و می‌گویی " چرا اونوقت؟"

نسکافه ام را مزه مزه می‌کنم و می‌گویم " آدرسشو خوندی دیگه؟ خوب پرسیدن نداره. چه جوری باید تا اون سر دنیا  بیام و برگردم؟ "

می‌خندی. خنده‌ات به نظرم کمی عصبی می‌رسد. پرسشگرانه نگاهت می‌کنم. می‌گویی " خوب خنده داره. بگو اون آقای محترمی که همراهیتون می‌کنن ماشین بیارن دیگه." بازهم کنایه زده‌ای و می‌دانم که دلت می‌خواهد جوابت را بدهم. اما باز هم حرفی نمی‌زنم....

فقط نگاهت می‌کنم و می‌گویم "خوب فرض می‌کنیم ایشون ماشین ندارن. پس می‌بینی که نمی‌تونم بیام."

"چی... ماشین نداره. واقعا که..... آخی."

نمی‌دانم من و تو، توی این مکالمه‌ی بی‌سر و ته‌مان از کدام آقای محترم حرف می‌زنیم. نمی‌دانم توی خیالاتت چه چیزهایی بریده‌ای و دوخته‌ای. نمی‌دانم تمام نبودن‌هایم را با چی و چطور تفسیر کرده‌ای. اما توضیحی نمی‌دهم .. برایم مهم نیست...

.

ساکتی و با یک حالت نا آرام روی میز ضرب آرامی گرفته‌ای. به شکلات‌ها نگاه می‌کنی و کارت عروسی و می‌دانم که هیچ کدامشان را نمی‌بینی. حواست جای دیگریست ...

 می‌گویم" این شکلات ها خیلی با حالن. نخوری از دستت رفته‌ها."

نگاهم می‌کنی و می‌گویی" بی‌خیال طرف. می‌خوای با هم بریم عروسی. می‌آم دنبالت. بعدم با بچه‌ها برمی‌گردیم. خودم هم آخر شب می‌رسونمت. منم تنهام... دلم نمی‌خواد تنها برم...بدون تو هم که به من خوش نمی‌گذره. حالا میآی؟ "

و همانطور منتظر نگاهم می‌کنی. نگاه منتظرت آشفته‌ام می‌کند. اینجوری که نگاهم می‌کنی "نه" گفتن برایم سختتر می‌شود. سرم را پایین می‌اندازم. فنجان‌ها را توی سینی می‌گذارم و آرام می‌گویم " نه. نمی‌تونم بیام. دلم نمی‌خواد بیام. اصلن حسش نیست.. می‌دونی که خیلی هم تو این‌جور عروسی‌ها راحت نیستم. "

.

یک ساعتی هست که رفته‌ای، اما بوی ادکلنت هنوز توی اتاق سرگردان است. روی مبل می‌نشینم و ذهنم را رها می‌کنم تا آرام بشود. تصویرت وقتی که از ماشین گران قیمت جدیدت حرف می‌زدی جلوی چشمم می‌آید و آن نگاه پر از تحقیرت، وقتی که ماشین نداشتن دوست احتمالی تازه‌ام را مسخره می‌کردی.... به تصور مضحک که از من داری فکر می‌کنم و اینکه چقدر دور از من است... آنقدر دور که انگار که هیچ وقت مرا ندیده باشی....

 پنجره را باز می‌کنم. هوای تازه و سرد اتاق را پر می‌کند. سرمای هوا حالم را بهتر می کند. خوشحالم که " نه" را گفته‌ام... خوشحالم که رفته‌ای. هم از اینجا و هم از روزگارم. نفس عمیقی می کشم و در نهایت آرامش خیره می شوم به کلاغ سیاه نشسته روی خالی شاخه های درخت پای پنجره. و حس خوب آرامش با سرمای هوا پوستم را مور مور می کند...