دستهای نا آشنا

 
یلدای من...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱
 

هندوانه را محکم توی بغلم می‌گیرم و از سنگینی‌اش جا می‌خورم. توی راه سه بار هرچه که خریدم را زمین می‌گذارم و برمی‌دارم. وقتی می‌رسم نفسم دیگر کم آمده است و دستهایم درد می کنند...

توی راه به این فکر می‌کنم که اگر بودی سنگینی این هندوانه اینقدر آزار دهنده نبود...

.

سالاد را هم می‌زنم. سس را می‌چشم. سیب زمینی‌ها پوست می‌گیرم. بیشتر روزم را توی آشپزخانه می‌گذرانم. مدام توی فضای محدود آشپزخانه می‌روم و می‌آیم و دلم برای مزه‌ی غذاهایم شور می‌زند. هر بار که یادت می‌افتم ساعت را نگاه می‌کنم. دلم می‌خواهد بدانم آن لحظه کجایی؟

به خودم می‌گویم اگر بود من بازهم غرق این دلهره‌ی خراب شدن همه چیز بودم؟

.

سردم شده است. توی حیاط پای منقل دارم کباب ها را باد می‌زنم. بوی تند زغال با بوی کباب در هم می‌شود و مشامم را پر می‌کند. و ذهنم پر است از تو که می‌دانم حالا دیگر دوری. برای لحظه‌ای دلم می‌خواهد که بودی و بی‌اختیار کبابها را تند تر باد می‌زنم که ذهنم پر از دلتنگی نشود...

.

سفره شب یلدایمان را چیده‌ام. چراغهای کوچک سفالی‌ام را روی میز روشن کرده‌ام. و گذاشته‌ام دو طرف دیوان حافظ. گلهای نرگس را توی یک گلدان سفالی آبی گذاشته‌ام و سط سفره کنار سبد میوه‌ها. بوی عطر نرگسها با بوی ترش پرتقالها در هم شده است....

خیره شده‌ام به  سرخی انار دانه‌ها که در نور چراغها برق می‌زنند و به تو فکر می‌‌کنم. به اینکه توی این لحظه آیا تو هم به یاد من هستی؟

همه سرگرم حرفهایشان هستند و من سرگرم خستگی‌ام و دلتنگی‌ام و  خیالت که گاهکی می‌آید و غافلگیرم می‌کند...

.

همه منتظرند که برایشان فال بگیرم. می‌گویند که فال حافظم برایشان راست می‌آید. می‌گویند که به فال حافظم اعتقاد دارند. مثل همیشه حافظ را برمی‌دارم . چشمهایم را می‌بندم و توی دلم به حافظ می‌گویم" خواجه‌ی خوب من، مثل همیشه آبرویم را حفظ می‌کنی و راستش را بگویی؟" و کتاب را باز می‌کنم. فالها را می‌گیرم. برای همه. برای هرکه فال می‌خواهد. و مدام به تو فکر می‌کنم که یادت می‌ماند برای خودت فال بگیری؟

.

مهمانها رفته‌اند. خسته‌ام. یک خروار ظرف نشسته را رها می‌کنم و به اتاقم می‌روم. تن خسته‌ام را رها می‌کنم روی تخت و حافظ را توی دستهایم می‌گیرم که برای خودم فال بگیرم. به تو فکر می‌کنم و هوس می‌کنم از خواجه بپرسم که برایم می‌مانی یا نه؟

می‌پرسم و کتاب را باز می‌کنم و می‌خوانم ...

"دیدار شد میسر و بوس و کنار هم     از بخت شکر دارم و از روزگار هم"

به خط پنجم غزل اما نرسیده‌ام که با دیوان حافظ در دستهایم خوابم می‌برد و یلدای من بی تو تمام می‌شود...