دستهای نا آشنا

 
تو یا من ...؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩
 

دستم را می‌گذارم روی دستگیره‌ که در را باز کنم. برای آخرین بار خودم را در آینه نگاه می‌کنم... نگاهم ناگهان روی تصویر درون آینه جا می‌ماند. آینه پر است از تصویر تو که روی یکی از مبلهای ته سالن نشسته‌ای. سرت را به پشتی مبل تکیه داده‌ای و یکی از کوسن‌ها را زیر دستت گذاشته‌ای. گیسوانت یک طرف صورتت رها شده‌اند و چند طره از موهایت پیشانی‌ات را پر کرده‌اند. حتی از همین جا هم تاش تارهای سفید رها در انبوه گیسوان قهوه‌ایت دیده می‌شود...

چشمهایت را بسته‌ای. حلقه تیره‌ی کمرنگی اما زیر چشمانت نشسته و برق محو روشنی روی تیرگی پشت پلکهایت را روشن کرده است و تیرگی سایه مژه‌هایت با قوس آرامی به سمت بالا روی گونه‌هایت افتاده است و لبهایت غرق در رنگ صورتی آرامی شده اند...

پریده رنگتر از همیشه‌ات شده‌ای و گونه‌هایت رنگ محوی در خود دارند. آرام نفس می‌کشی و سینه‌ات با هر نفس آرام بالا می‌رود و پایین می‌آید. و طوری روی مبل رها شده‌ای که انگار یکی از همان بوته‌های رز وحشی زمینه‌ی روکش مبل هستی....

ایستاده‌ام و با دقت تمام اجزای تصویرت را در آینه نگاه می‌کنم و غرق شده‌ام در حسی که تمام پیکرت را پوشانده است... توی قاب آینه، تصویر زنی هست با گیسوانی بلند و وحشی و گونه‌هایی پریده رنگ و آرامشی بکر که از جوانی پوستش می‌طراود...

زیبایی و تصویرت هم.... تماشایی است و معصوم...

از تصویرت توی آینه با گوشی همراهم عکس می‌گیرم. می‌دانم اما قالب یک عکس مرده برای اینهمه آرامش بکر جای کمی‌است...برمی‌گردم و خودت را نگاه می‌کنم. آرامشت را در ذهنم می‌نشیند...

در را باز می‌کنم و بیرون می‌روم و حس رها و آرام تصویرت را با خودم به خیابان می‌برم. و می‌گذارم آرامش چهره‌ات با آن لکه‌های تیره زیر چشمانت و رنگ پریدگی‌ معصوم چهره‌ات تا انتهای شب تمام خیالهایم را در آغوش بگیرد...