تنهایی ...

نمی‌دانم چه حکایتی است که بینندگان بلاگم را یکهو پر کشیده‌اند. قبل تر که می‌نوشتم دلم خوش بود که کسانی هستند که گوش بدهند به سادگی حرفهای دلتنگی این صفحه...

خوب توی این روزگار وانفسا که هر کسی غم آب و دان خودش را دارد اینهم غنیمتی است که دوستانی باشند که گوش به حرف دل آدم بدهند. اما نمی‌دانم چه شده که اینروزها دکان ما بی مشتری مانده. ما هم که هی می‌رویم و می‌آییم و نگاه می‌کنیم که ببینیم کسی یادی نکرده از ما و دلنوشته‌هایمان و می‌بینیم هیچ که هیچ... آسمان صفحه ما هم شده حکایت آسمان روزگارمان . روز بروز خالی تر می‌شود از هرچه ستاره‌ی دلخوشی...

هراز گاهی اما دو یا سه دوست قدیمی سری می‌زنند و می‌روند.  اینست که دارم به این روزگار تنهایی نا مراد ایمان می‌آورم کم کم. که وقتی چترش را پهن می‌کند روی سر  کسی تمام دنیاهایش را پر می‌کند. حتی دنیای مجازی این صفحه بلاگ با دوستان پر لطف دور و نزدیکش را ....

امان از این چتر تنهایی که دارد توی جسم و روح زندگی ما حک می‌شود و خیال رفتن هم ندارد که ندارد...

 

/ 4 نظر / 30 بازدید
شیوا

مریمی عزیز؛ خیلی ها میان و نوشته های قشنگت رو می خونن، اما اینقدر کامل و زیبا مینویسی که جایی واسه نظر دادن نمیمونه، ادم میاد میخونه ، فکر میکنه، میره و باز به تو فکر میکنه، و اینقدر به حرفات فکر میکنه که تا دوباره بنویسی...

دوست

واقعا امان از تنهایی. سلام دوست عزیز .حتما به من سر بزن . خیلی حرفها برای گفتن داریم.

ساره

هی ی ی ی ی ی ی ی! دختر. ما به یادت هستیم [بغل]

احسان

سلام من از طریق وبلاگ فرزام (و اینک آخر دنیا ) به اینجا رسیدم بعدم اتفاقی از اون بالا یکی یکی این ژستا رو خوندم به "تنهایی" که رسیدم دلم نیومد نظر ندم و برم واقعا عالی بوده هرچی خوندم.